Monday, July 24, 2006

به همبازي كودكيهايم كه روزي گم شد ميان زمان

بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان من و زمان
گناه نا بخشئده ام اين بود
كه نه به خود به بوي زمان آغشته شدم.
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان من و درخت
يا بام و هوا؟
هيچ يادم نيست
و مرا زين بي سببي گناهي نيست
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان بغض دختركي خرد و دل بازيگوش دختري جوان
پيراهن صورتي ام را روزي جا گذاشتم در تاكسي
و تمناي تنم را به حضورش شايد نيز
بادبادكهايم را گم كرده ام
زيرا ديگر قوري كوچك اسباب بازيهايم عطر هيچ چاي را به نيش نمي كشد
و دست هيچ تمنا عروسكهاي دلخورم را به گرماي آغوشي ميهمان نمي شود
و تخم مرغهاي رنگ شده عيد سالهاست كه شكسته اند
بادبادكهايم را گم كرده ام
و همبازي بازيهاي كودكانه ام را نيز
گوشواري از گيلاس مي آويختم، آه دردآلود پيراهن صورتي ام
چه كودكانه طنازي مي كردم.
و همبازي خجالتي ام با نگاههاي زير چشمي دزدانه
چه سنگدلانه آجري بر سرش كوفتم
و او نيز در پاسخ خيل خروس جنگي هايش را به جانم
و دخترك تپل كند در فرار كردن
نه ديگر همبازي نيست
شايد او نيز ميان ما و زمان گم شده است
بادبادكهايم را گم كرده ام
سه شنبه شبها آش مي پختم
در قابلامه مس هاي مادر بزرگ
گل هاي پر پر شده، برگهاي خرد شده، خاك و سنگ و اندكي آب به ميزان لازم
اين بود آش سفره ي خاله بازيهايم
آه يادم آمد
و سيب هاي كال حياط نيز
كه آرزوي رسيدنش به درخت خيالي بود
بادبادكهايم را گم كرده ام
و نقشه ي گنج پنهان خانه پشتي مان را
چكمه، چراغ قوه، كيف برزنتي و قاضي نان و پنير و سبزي
و تمناي گنج هرگز نيافته ام
به دنبالش به همراه اسب سپيد يالم(دوچرخه زرد قناري)
و سنگي كه گير كرد به زير چرخش
بر زمين كوفتم و پاي زخمي، خون، اشك ، هق هق
بازي اشكنك داره، سر شكستنك داره
و دوباره خنده، دوباره ، دوباره
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي بالاي كمد در كنار كفشهاي پاشنه بلند مامان
و دزد شب رو و مشت بزرگ پنبه فرو به پشت كفش
تا كه جاي گيرد پاهايم به نرمي
و روژ لب هاي رنگين روي ميز توالت
و صورت نقاشي شده من در بعد ازظهرهاي به خواب آلوده بزرگترها
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان جعبه مداد رنگيهايم و دفتر هميشه سفيد نقاشي ام
نه ديوار را ترجيح مي دهم
و نقش بادبادكها به روي ديوار
و مچ گيري هاي غضب آلوده
و نقشه اي ديگر، اينبار حقه پاك كن به حكم ماست مالي
بادبادكهايم را گم كرده ام
باد مي آيد
خورشيد اما در اوج
آسمان آبي رنگ
درست عين دوران كودكي ام
وه ابر ها كنار مي روند
و بادبادكهاي رنگ وارنگم از پس سالها
رقص كنان پهنه دريا رنگ آسمان را به طنازي مي رقصند
و هنوز گوشوارهاي گيلاس به گوشهايم آويزان
و صدايي از دور...
كيست؟
شايد همبازي كودكيهايم.!

Thursday, July 13, 2006

اينبار به خود خودم

دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. با اينكه هنوز چند ساعتي به غروب مانده بود، تيرگي دلگيري روي آسمان نشسته بود. لكه هاي خاكستري رنگ ابر به سرعت در حال رفت و آمد بودند. گاه در هم مي رفتند، از هم فاصله مي گرفتند و يا فقط در توازي هم به سكوت مي ايستادند. ولي هر چه بود اشكال مبهمي در ارتباطشان با هم مي ساختند.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. درست روي مرز ايستاده بود، مرز نقطه اي بر روي جاده كه زمين آسفالت شده را با جاده ي خاكي چند قدم آن طرف تر پيوند داده بود. پيوند بي ربطي بود، شايد هيچ سنخيتي ميان آسفالت مشكي و تازه ي جاده و خاك صدها ساله ي كنار جاده به نظرش نمي آمد.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. درختان سر در هم رفته در دو طرف جاده به نظم ايستاده بودند و حالت وهم انگيز جاده را دو چندان ساخته بودند، چرا كه حتي شمار برگهاي روي درختان از انگشتان يك دست نيز متجاوز نبود. شاخه ها در هم رفته بودند، نه، شايد در هم گره خورده بودند، دست به دست هم داده بودند تا مانعي باشند جلوي جريان سيال نور خورشيد.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. چند قدم جلوتر رفت، گويي بي وزن شده بود و كفشهايش هيچ سايشي با زمين نداشت، به تعبيري بر آب مي خراميد. سنگيني نگاهش به پايين دوخته شد، درست در مرز ميان جاده و درختان سمت راست آن جايي كه فقدان چند درخت، سوراخ عميقي در فضا ايجاد كرده بود. سرش را پايين انداخت. آنچه چشمانش در هود مي بلعيد، دره ي عميق سبزي بود كه به انتهايش خطوط موازي با هم تلاقي كرده بودند و به جز يك سوراخ سياه چيز قابل تشخيص ديگري و جود نداشت. تا چشم كار مي كردسبز بود و سرخ. چمن نرم سبز و دريايي از شقايق سرخ وحشي تا انتهاي خود نقطه.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. چند قدم به عقب برگشت، ته زبانش خشك شده بود، جدايي لبها از هم برايش دشوار شده بود. عقب عقب قدم بر مي داشت كه پشتش به آرامي به سطحي سخت بر خورد. در مرز ايستاده بود. ، درست در مرز ميان جاده و درختان سمت راست آن جايي كه فقدان چند درخت، سوراخ عميقي در فضا ايجاد كرده بود. سرش را بالا آورد، صخره اي سنگين به شيب 90 درجه عمود بر جاده جلو چشمانش سينه ستبر كرده بود. هره ي صخره ي سنگين را با چشم دنبال كرد كه به انتهايش خطوط موازي با هم تلاقي كرده بودند و به جز يك سوراخ سياه چيز قابل تشخيص ديگري و جود نداشت. تا چشم كار مي كرد سنگ بود و پيچك. پيچكهاي رونده تا انتهاي خود نقطه.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. هميشه جاده را دوست مي داشت، شايد غربتش را و يا پايكوبي سكوتش را.لحظه اي ايستاد، گوش كرد.سكوتش گوشخراش شده بود و زبانش نيزقاصر از خردك آوايي. سخت بر خود لرزيد. گويي زبان از باد برده بود.شايد به جايي، در زماني، همره همگنان غار تجلي آرزوهاي دور و درازش را به تماشا ايستاده بود.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. اولين چشمك هاي ستاره ي زهره، جايي در نزديكي بلندترين شاخه ي درخت با طپش هاي قلبش عجين شده بود. هميشه جاده را دوست مي داشت، نه از نوع صافش، كه جاده ي منحني را و بي خبري از انتهاي خطوط منحني اش. دوست مي داشت كه تلاقي بي قانون خطوطش راخود بر پاي خويش ايستاده به نظاره بنشيند. شاد بود، شاد تر از هميشه و با اطمينان از هيچ! و شوري عجيب، پس مصمم تر شد، قدم آغاز گرفت و سفر...و سكوت ديگر نبود. انعكاس قدم هايش در دل كوه راست و دره ي عميق به شيوني مانند بود. و رفت و رفت... ديگر نوري نبود.آسمان رخت تاريكي به تن كرده بود، يعني كه شب آغازيدن گرفت.
او رفت و انتهاي جاده هيچوقت راست نشد و نه راز توازي خطوط فاش! او رفت.
سالها گذشت، قرنها شايد. جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. آسفالت سياه جاده ديگر فرو ريخته، كهنه و شكسته. ديگر مرزي نبود ميانش با خاك كهن هزاران ساله. او رفت به انتهاي خطوط. سكوت هنوز حكمفرما بود. گرد ساليان بر همه چيز نشسته بود، اما انعكاس صداي قدمها هنوز در دل كوه راست و دره ي عميق به شيوني مانند بود.

نقطه سر خط

سرم را روي دفترچه ي سپيد يادداشتم گذاشته ام. صامت و آرام. زاويه ي چشم مماس بر خط كناره ي دفترچه. خطوط خط كشي شده اما ديگر موازي نيست، شايد چون در ميانه ي حادثه به نظاره نشسته ام. نگاهم، توازي خطوط را به تلاقي شان بر روي نقطه اي بروي دستم دنبال مي كند، نقطه ي گريز.
سر از روي دفترچه بر مي دارمو از ميان حادثه به در مي شوم، فاصله مي گيرم. خطوط اينبار دوباره نوازيند، تلاقي از ميان رفته و ديگر هيچ وهم نقطه گريزي! دستم از روي كاغذ مي لغزد، صداي اصطكاك قلم بر روي كاغذ سپيد در فضا مي پيچد. و اينك تلاقي تراوشات مغزم بر روي خطوط موازي. خطوط باز در هم تلاقي مي كنند.ورق سپيد بود. ورق خاكستري است. نقطه سر خط.

ستاره بي ستاره

نخها به هم گره خورده اند
سرنخ اما پيدا
توان بازگشايي اش سخت عقيم مانده به نطفه
سزايم اين نبود اما
كه به جرم بي صبري به چرك بنشيند خنده
زهر خندش را به نيم جو نخرم
كه دندانهايش به كوبش منقار كلاغ مانند است
و شكوفايي اندامش،
به بي قوارگي فرقون خسته به كنج حياط
مرا رها كن
مرا رها كن ازين كج باران آشفته ي ذهن
مرا بسپار
مرا بسپار به خرما پزان دم كرده ي به بي دريچگي اتاقم
كه سرماي بي پير نگاهت بيش از هيچ به نشخوار مرده ماهيان مانند است.
سنجاق سرم را گم كرده ام
شايد در هجوم خزان فكر
كمگره ي موهايم بر روي پيشاني خود ول كرده است
و مرا عذابي است تا كه دور سازمش از گوشه ي چشم
دستم خط مي خورد
و حروف مي گسلند چه نازك دلانه
مورچه مي شوند بر روي سپيدي كاغذ
همسايه، هوشيار مرز در را به فال گوشي ايستاده
خاك اندازي قرض مي كنمش، ميهمان نا خوانده
تا مرده مورچگان را به تاريكي سطل زباله هبه كنم
آسمان برق مي زند
ناقوس رعد، هوشياري ذهن را به تيغ دريده
نه! ديگر نمي نويسم
نوشته هايم را خواب مي بينم
صبح نزديك است
ستاره بي ستاره!