نقطه سر خط
سرم را روي دفترچه ي سپيد يادداشتم گذاشته ام. صامت و آرام. زاويه ي چشم مماس بر خط كناره ي دفترچه. خطوط خط كشي شده اما ديگر موازي نيست، شايد چون در ميانه ي حادثه به نظاره نشسته ام. نگاهم، توازي خطوط را به تلاقي شان بر روي نقطه اي بروي دستم دنبال مي كند، نقطه ي گريز.
سر از روي دفترچه بر مي دارمو از ميان حادثه به در مي شوم، فاصله مي گيرم. خطوط اينبار دوباره نوازيند، تلاقي از ميان رفته و ديگر هيچ وهم نقطه گريزي! دستم از روي كاغذ مي لغزد، صداي اصطكاك قلم بر روي كاغذ سپيد در فضا مي پيچد. و اينك تلاقي تراوشات مغزم بر روي خطوط موازي. خطوط باز در هم تلاقي مي كنند.ورق سپيد بود. ورق خاكستري است. نقطه سر خط.
سر از روي دفترچه بر مي دارمو از ميان حادثه به در مي شوم، فاصله مي گيرم. خطوط اينبار دوباره نوازيند، تلاقي از ميان رفته و ديگر هيچ وهم نقطه گريزي! دستم از روي كاغذ مي لغزد، صداي اصطكاك قلم بر روي كاغذ سپيد در فضا مي پيچد. و اينك تلاقي تراوشات مغزم بر روي خطوط موازي. خطوط باز در هم تلاقي مي كنند.ورق سپيد بود. ورق خاكستري است. نقطه سر خط.

1 Comments:
و خداوند كلمه را آفريد.
و خداوند كلمه بود.
Post a Comment
<< Home