Thursday, July 13, 2006

نقطه سر خط

سرم را روي دفترچه ي سپيد يادداشتم گذاشته ام. صامت و آرام. زاويه ي چشم مماس بر خط كناره ي دفترچه. خطوط خط كشي شده اما ديگر موازي نيست، شايد چون در ميانه ي حادثه به نظاره نشسته ام. نگاهم، توازي خطوط را به تلاقي شان بر روي نقطه اي بروي دستم دنبال مي كند، نقطه ي گريز.
سر از روي دفترچه بر مي دارمو از ميان حادثه به در مي شوم، فاصله مي گيرم. خطوط اينبار دوباره نوازيند، تلاقي از ميان رفته و ديگر هيچ وهم نقطه گريزي! دستم از روي كاغذ مي لغزد، صداي اصطكاك قلم بر روي كاغذ سپيد در فضا مي پيچد. و اينك تلاقي تراوشات مغزم بر روي خطوط موازي. خطوط باز در هم تلاقي مي كنند.ورق سپيد بود. ورق خاكستري است. نقطه سر خط.

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

و خداوند كلمه را آفريد.
و خداوند كلمه بود.

3:29 PM  

Post a Comment

<< Home