Thursday, June 08, 2006

به ونسان ونگوگ

دلم بدجوري هواي تورا دارد، ونسان من!
يادت مي آيد چگونه تماشايت مي كردم؟ دستهاي تو پر بود از بهانه ي پرواز و چشمان من پر از تشنگي رويايت، بي هيچ بال پريدن اما.
يادت مي آيد؟
ساعتها مي نشستم. فضا هميشه عجين بود به بوي رنگ، تربانتين، قلموهاي لب پر و به تو!. دستانم هميشه لرزان و قلبم به انتهاي ارتعاش آلوده! مي ترسيدم، نيم نگاهي به چشمانت ما انداختم. زيبا نبود، يا كه مغرور، تو بود، پر از دلتنگي شايد و اين همه ي اعتراف هاست.
با سر تاييدم مي كردي، هميشه بي حرف، بي صدا، فقط به نگاه، نگاه. و چه حرف ها آموختم از سكوت لبانت و زلالي چشمانت. نگاهي پر خواهش اندكي توجه و بر آماسيده از نبودش!هفده ساله بودم. يادت مي آيد؟
براي اولين بار تصويرپر ابهامت آغشته به فتوكپي رنگ و رو باخته اي را ديدم.هفده ساله بودم، كوهي از انرژي، تشنه ي نگاهت، پر از دلهره، شك شايد هم! و تو بودي. پرتره ي تو پر بود از ايمان، از يقين، از آرامش ظاهري و تلاطم دروني و زبان سكوت.كلاه پشمين آبي رنگ، پيپي در حال دود كردن و گوش بريده ات! تلخ فرجامي برايش.و من شايد هيچ نخواستم داستانهاي مربوط به آن را باور كنم.اين نشانه اي بود شايد از حرفهايي كه لياقت شنوايي گوش تو و پذيرش نازك خاطرت را نداشتند. گوشي كه هيچ وقت تصويرش مرا محرم ديدار نبود. آه شيار دور لبت چه عميق شده ! و چشمانت هميشه متلاطم، پر از اشكي غايب شايد.
يادت مي آيد؟
نمي فهميدمت. اما رويايم شدي. سوداي جواني ام.قلم زدنت را ساعت ها به تماشا مي نشستم كه چه چيره دست ضربات را بر بوم سپيد مي كوفتي. بي هيچ محابا، شك، پر ايمان. رنگها همه گرم، همه تند، پر ز هيجان.
يادت مي آيد؟
سر به زير مي گرفتم، توان خيرگي ات نداشتم.زمستان بود و سرد. و انگشتان تشنه ي من آشناي بهمن و پيپ دود آلودت رفيق سرماي انگشتانم.
يادت مي آيد؟
قلم به دست مي گرفتم. با دستاني لرزان. رنگهايم بود و نبود، شايد بي مايه و نگاه خشمگين تو. به ناگاه بانگ بر مي آوردي كه:آهاي دختر!!! قلم محكم به دست بگير!رنگ را حرمت گذار، ماست كه نيست!قلبم هوري مي ريخت. دستانم مي لرزيد آخر. باز سعي مي كردم. مي ترسيدم. شايد از خشمت. ولي نه، از استادي ات.
ساعت ها و ساعت ها
سالها گذشت و گذشت. شاگرد خردت ديگر دختركي نبود. به قواره ي زني 24 ساله شايد. ديگر قلم در دستش نمي لرزيد.خطوطش بر روي كاغذ كيفيت نداشت چندان،ببخشاي بر وي، اما ثبات قدم و جسارت از تو آموخته بود. شيطنت مي كردگاه و بي گاه، اما سوداي ديدارت هميشه چراغ راهش بود ، انديشه ي شب و روزش.
يادت مي آيد؟
دوست داشتم تا ضربات قلم استاد را زير همان سر پنجه هاي لرزان و يخ زده ي قديم حس كنم، لمس كنم. با همه ي خشونت و صلابتش، استادي اش به يقين.
پس راهي سفر شدم. سفري دور. سفر از من به تو. از ديار آشنا به ديار تو. ولي نهبه بيار تو كه به ديار فعلي ات كه به آن محكومي اينك و تو را در اين انتخاب اختياري نيست.
و تو مرا به خود خواندي و آهنگ سفر شدي مرا. يادت مي آيد؟
از هواپيما كه پياده شدم دلم هوري ريخت، درست مثل قديما. انگشتانم باز لرزيد، يخ زد. زمستان نبود، آفتاب در اوج و آسمان به نهايت زيبا و هوا پر بود از تو. از ونسان من!
مي ترسيدم، يادت مي آيد؟
جستجويت كردم و بلدي راه نشانم داد. به زباني ديگر اما!!
National Gallery of Art London, UK
به سويت مي دويدم، نه به پا كه به سر، مي ديدمت. نه به چشم سر كه به عمق دل.دختر بچه ي ترسوي تو اينك تورا مي يافت و اين آغاز ماجرا بود. اتاقهاي تو در تو، رنگ به رنگ. ضربه هاي قلموها در فضا پران. فضا سنگين بود. به خدا سنگين بود. تقصير از من نبود اگر گريستم، اگر شكستم، تقصير از من نبود ونسان من! فضا پر بود از ارواح بزرگ، پر از نقاشان افسانه هاي دورم.نگاه هاي صامت و يخ زده ي تابلو ها را روي شانه هايم حس مي كردم.انگار جشني ترتيب داده بودي!مي دانم هميشه غافلگيرم مي كردي و اين تفاوت تو بود.
يادت مي آيد؟
اتاقها را با دهاني باز ، چشماني تر و قلبي كه صدايش شايد سكوت اهورايي ات را بر مي آشفت طي مي كردم. پاها به خستگي انگشتانم بودند انگار! ياراي حركت نبودشان.
يادت مي آيد؟
نفس در سينه حبس شد. سراپا گريه شدم، همه تن چشم شدم، باريدمت، نوشيدمت تا به ته. ونسان من! يادت مي آيد؟
تورا ديدم، ديوار روبه رويم اما انگار نبود. تو بودي و من. و چه كودكانه از ياد برده بودم زندگي را، آدمها را، بازديد كننده ها را. من و تو. ونسان من! يادت مي آيد؟
و چه ساعات شگفتي كه بي هيچ حركت در برت به سكوت نشستم. سمفوني سكوت را چه عظمتي بود به حتم. و تو آموختي، هر آنچه را كه بايد مي آموختي ام. استاد بزرگوارم.شاگرد تنبل لرزان تو به ميهماني ات نشسته اينك.
و چه ساعات شگفتي بود كه رازي شد ميان من و تو، ونسان من!. يادت مي آيد؟
افسوس كه چه ساده اسباب حيرت شدم براي بازديدكننده ها. كه به خود نبودم به هيچ روي. خجالت كشيدم از نگاهشان، اما تو با سر تاييدم كردي. يادت مي آيد؟
و اينك اين منم. دخترك لرزان و ترسوي تو بازگشته به ديارش. شايد. هيچ نمي دانم. اما اينك راز من و تو، افسانه اي شايد.

Saturday, June 03, 2006

برقا رفته

چند دقيقه اي ميشه كه برقا رفته، درست مثه وقتي كه بچه بودم. دارم مي نويسم، اما در تاريكي محض.حروف به هم مي چسبن، شكل مي گيرن، در هم مي رن يا از هم فاصله مي گيرن.هيچ نمي دونم. سعي مي كنم كه در هم نرن، قاطي نشن، اما من در نتيجه ي اين تلاش سهيم نيستم. دلم مي خواد صبر كنم، و پايان ماجرا رو زير نور به تماشا بشينم. حس جالبيه. به آسمون نگاه مي كنم، يه ستاره خود نمايي مي كنه، اما ماه نه! نورش اونقدر كافي نيست كه كلمات رو تشخيص بدم.
دستم حركت مي كنه، از راست به چپ. خواهرم حرف مي زنه، و من بدون توجه به حرفاش سرمو تكون مي دم.به چهرش توي تاريكي نگاه مي كنم. يه جسم سايه مانند.خطوط پيكرش اما پر ايهامه. دلم براش تنگ شده، كنارمه، ولي دلم براش تنگ شده.دراز مي كشه.مثه هميشه معصوم و پاك. همون خواهر كوچولوي بچگيا.
ياد بچگيام افتادم. زمان جنگ. دوره ي سياه خاموشي...دوران بدي بود و بچگيام با اون عجين.صداي خمپاره، دود، آتيش، گريه ي بچه ها، جونهاي بي روح. صدا، صدا، صدا.
بچه بودم. صدا آذارم مي داد. اما شيطنت هاي كودكانه بود. دستهامو روي گوشهام مي گرفتم، بر مي داشتم و تكرار اين كار با سرعت بيشتر. و صداها بود و نبود. ميومد و مي رفت. نه ديگه نمي خوام بهش فكر كنم.ايكاش مي شد فراموش كرد.تا حالا خيلي وقتا سعي كردم خاطراتي رو فراموش كنم.
چه سكوتي.
صداي بابام اومد. از سفر اومده، دلم براش تنگ شده بود. خيلي. مثه هميشه بوي عطرش مي پيچه تو خونه. بغلش هميشه گرمه. هميشه برام جا داره.
يادم مياد. توي جنگ مي شستم كنار پنجره نكنه بابا تو راه..، بو مي كشيدم. آخه بابا اول بوي عطرش ميومد.به در خونه كه مي رسيد، بوي عطرش مي پيچيد تو كوچه. رد عطرشو دنبال مي كردم. اونوقت با خودم مي گفتم امشبم بابا دارم.
آخ كه چه سخت بود.بعضي از بچه ها يه شب ديگه بابا شون نيومد.
خواهرم خوابش برده. به بالا و پايين اومدن موذون سينش نگاه مي كنم. آرومم مي كنه.
حالا ديگه صداي تيك تيك ساعت هم نظرمو جلب مي كنه.اين يعني زندگي.يعني هنوز هستم. نفس مي كشم. حس قشنكيه. خونه سوت و كوره، هر كي يه جايي به كار خودش مشغوله. شايدم مثه من به ياد خاطره اي افتاده.بابام صدام مي كنه. از راه رسيده. مي خواد كه پيشش باشم.رد عطرشو توي تاريكي دنبال مي كنم.