Wednesday, February 21, 2007

گه گيجه

سرم گيج مي رود. چشم هايم سياهي مي رود. كورسوي نور خاموش مي شود. نمي بينم. صداي سردردم را اما مي شنوم. گيج گاه هايم لنگ مي زند. صداي كليك موس، پچ پچ هاي تلفني، آب مي نوشم. ساقه طلايي به سختي از گلو پايين مي رود. بد سليقه خودتي! سرم گرم شده، شوفاژ هنوز روشن است. چون باران آمده، هوا خنك شده.اخبار،اخبار،اخبار.فيلتر، فيلتر، فيلتر.تو رو يادش رفته؟ به جهنم. عاقبت سابينا را هنوز نمي دانم. ميل باكسم با مشقت زياد از زير بار كانكشنهاي لعنتي بالاخره باز مي شود. ميل "استوارت" است. باز سرم گيج مي رود.دهانم تلخ مي شود. باور نمي كنم بعد از اين همه وقت. انتظار نداشتم هنوز مرا يادش باشد. من كه اورا خوب به ياد دارم. يادش مي افتم. دوست ندارم محبت هايش را بي پاسخ بگذارم. اما پاسخ ميلش را به وقت ديگر مي اندازم. از اينكه شاگردش نشدم غمگين شد. ايراني ديگري را كه از شاگرديش فارق التحصيل شده بهم معرفي مي كند. دوستان خوبي مي شويد. اين همه قطعيت آزارم مي دهد. صورتش صاف بود. اما لب شكري داشت. داشت كه داشت. پوشه زير دستم آبي است. بد سليقه گي ام به استفراغم مي اندازد. افي لبخند مي زند. يعني به چه فكر مي كند. به من مربوط نيست. مانتو نارنجي ام چقدر چروك است. نه تا دكمه دارد. هيچوقت نمي دانستم. مگر تعداد دكمه هاي بقيه مانتوهايم را مي دانستم كه اين يكي ملولم كرده. اوه اوه چه لفظ قلم. نرگس مي گويد: خودت باش. يعني كي بودم؟ كي ام؟ آب مزه پرتغال مي دهد. پرتغال مي خورم شايد مزه آب بدهد. در كتابخانه بوي گند مي آيد. سارا مي گويد خوب اينجا پنجاه تا مرد نشسته اند. خانم ها ، آقايون وقت مطالعه تمامه. وقته نهار و نمازه. به سلامت. گربه ها باز هم باز هم به جان هم افتاده اند. پرنسس هنوز همچنان مي رقصد. خداييش عجب حالي دارد. توله سگ همسايه كنار باغچه مان مي شاشد. آفتاب مي تابد. بخار مي شود. باران شاش مي بارد. هوا خنك شده است. شوفاژ هنوز روشن است. سرم گيج مي رود. چيزي مي افتد. چيزي بر زمين مي كوبد. كله ام! شترق.

6 Comments:

Anonymous Anonymous said...

سخت مبگبری آزاده جان, سخت

7:47 PM  
Anonymous Anonymous said...

خوبي ؟ انگار مثل مني ... خوب نيستي. دلت رو به باد بسپار.

10:26 AM  
Anonymous Anonymous said...

خیلی وقت بودکه از این شب های خل خلی را به پرسه زدن های این ریختی تگذرانده بودم... به متن تان که رسیدم ... خودش بود ... هم می خواندم و هم کلمات برای گفتن حسم داشت ردیف می شد که اینجا بنویسم... کامنت ها که باز شد... اسم رویا را که دیدم ....دلم برای رفاقت پاک و محبت مدامش تنگ شد...یادش بخیر... این دنیا حالا زیادی کوچک است... به دوستی زنده ایم در این روزهای تنفرهای رنگین...دوست بمانیم... من واقعا به عنوان مطلب شما دچارم...

11:02 AM  
Blogger Laleh said...

wow!!!
awsome!

3:33 PM  
Anonymous Anonymous said...

همين جوري ادامه بده ...

11:41 AM  
Anonymous Anonymous said...

این نیز بگذرد...
وبلاگ خوبی داری.

10:08 PM  

Post a Comment

<< Home