من، تو ، او
بي هيچ ملال دلشوره ي پاييز
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
شاخه هايش را به هيچ زهرخند كلامي آغشته نيست
شايد به هيچ لبخند بهاري ملبس نيز
بي جهت،
بي بر،
شهوت زمين را به عرياني نشسته است.
در برش من،
در برم او،
خميازه ام را دريغي نيست،
در بر تنهايي خاكش.
ندايي از پشت مي خواند:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر نمي گردانم
دلگير اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي از پشت سرم،
مي افتد
سر مي گردانم
و تمناي هيچ دست در پشت سرم
به انتظار كلام نمي بينم.
بي هيچ ملال دلشوره ي پاييزي
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
تنه اش را مردي تنها به معانقه نشسته
روزنامه بدست
خواندنش را مي نگرم،
بي هيچ كنجكاوي آنچه مي خواند
ساكت،
صبور،
اخمو،
ندايي از پشت مي خواندش:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر نمي گرداند،
دلگير اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي از پشت سرش،
مي افتد
سر مي گرداند
و تمناي هيچ دست در پشت سرش
به انتظار كلام نمي بيند.
بي هيچ ملال دلشوره ي پاييزي
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
كودكي مي كند بازي
شاخه اي مي شكند
دردي در دلم مي پيچد
سر گيجه اي بي هيچ معجزه ي تهوع
دردي در دل مرد مي پيچد
سر گيجه اي بي هيچ معجزه ي تهوع
روزنامه اش مي افتد
ندايي كودك را به خود مي خواند:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر مي گرداند
بي هيچ آگاهي از اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي در برش مي افتد
در دست كودك
و اينك اوست كه ندا را مي خواند:
قايم باشك بلدي؟
دستي دراز مي شود.
بعدازظهر دوشنبه
دانشگاه تهران- روبه روي بزي
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
شاخه هايش را به هيچ زهرخند كلامي آغشته نيست
شايد به هيچ لبخند بهاري ملبس نيز
بي جهت،
بي بر،
شهوت زمين را به عرياني نشسته است.
در برش من،
در برم او،
خميازه ام را دريغي نيست،
در بر تنهايي خاكش.
ندايي از پشت مي خواند:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر نمي گردانم
دلگير اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي از پشت سرم،
مي افتد
سر مي گردانم
و تمناي هيچ دست در پشت سرم
به انتظار كلام نمي بينم.
بي هيچ ملال دلشوره ي پاييزي
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
تنه اش را مردي تنها به معانقه نشسته
روزنامه بدست
خواندنش را مي نگرم،
بي هيچ كنجكاوي آنچه مي خواند
ساكت،
صبور،
اخمو،
ندايي از پشت مي خواندش:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر نمي گرداند،
دلگير اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي از پشت سرش،
مي افتد
سر مي گرداند
و تمناي هيچ دست در پشت سرش
به انتظار كلام نمي بيند.
بي هيچ ملال دلشوره ي پاييزي
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
كودكي مي كند بازي
شاخه اي مي شكند
دردي در دلم مي پيچد
سر گيجه اي بي هيچ معجزه ي تهوع
دردي در دل مرد مي پيچد
سر گيجه اي بي هيچ معجزه ي تهوع
روزنامه اش مي افتد
ندايي كودك را به خود مي خواند:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر مي گرداند
بي هيچ آگاهي از اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي در برش مي افتد
در دست كودك
و اينك اوست كه ندا را مي خواند:
قايم باشك بلدي؟
دستي دراز مي شود.
بعدازظهر دوشنبه
دانشگاه تهران- روبه روي بزي

11 Comments:
کاش
من
تو
و او
همه او بودیم
دستانی برای همیشه های تمنا.
************
نمیدانستم بچه دانشگاه تهران هستی
چه زیاد خوشحال شدم
WOW! Azi fogholade bood. dige bet hasoodim mishe ha!
bebin man che khariam toro khoda! linky ke az webloge man be to hast ghadimie, man fek mikardam to hichi neminevisy! az webloge laleh oomadam didam baba azade koolak dare mikone inja! eyval!
pich pichi mikhaham ama..digar bargi nist..zemestan ast!
I only know that summer sang in me
A little while, that in me sings no more
By Edna St. Vincent Millay
سلام
در من حس غریبی است که اجازه نمی دهد سطرها را تکرار کنم. ولی گاهی از سطرهای تکراری دیگران لذت می برم
قربان قلمت
كلمه ها سبكبال و نرم پرواز مي كنند در فضاي شعرتان...همه چيز رنگ اين روزها را دارد... رنگ آسفالت ، نيمكت خسته پارك، رنگ همين امروزها... مي شود به اين همه باليد...
پر از تصوير هاي دوست داشتني بود..
نيمكت كهنه باغ خاطره هاي دوردستش را در ذهن مرور مي كند.
خاطره شعرهايي را كه نسروده ام
خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده اي.
با سلام وارادت ..با یک بر گردان و دو مطلب به روزم و........منتظر شما .....
سلام, تشریف نیاوردید - با یک مطلب تازه: به جز انریکه و دریدا , الگو های زندگی و ساختار شکنی برای من: سروش, مهران مدیری, رسول ملاقلی پور, تارانتینو ....... به روزم. منتظرم
Post a Comment
<< Home