Sunday, October 08, 2006

من، تو ، او

بي هيچ ملال دلشوره ي پاييز
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
شاخه هايش را به هيچ زهرخند كلامي آغشته نيست
شايد به هيچ لبخند بهاري ملبس نيز
بي جهت،
بي بر،
شهوت زمين را به عرياني نشسته است.
در برش من،
در برم او،
خميازه ام را دريغي نيست،
در بر تنهايي خاكش.
ندايي از پشت مي خواند:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر نمي گردانم
دلگير اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي از پشت سرم،
مي افتد
سر مي گردانم
و تمناي هيچ دست در پشت سرم
به انتظار كلام نمي بينم.


بي هيچ ملال دلشوره ي پاييزي
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
تنه اش را مردي تنها به معانقه نشسته
روزنامه بدست
خواندنش را مي نگرم،
بي هيچ كنجكاوي آنچه مي خواند
ساكت،
صبور،
اخمو،
ندايي از پشت مي خواندش:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر نمي گرداند،
دلگير اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي از پشت سرش،
مي افتد
سر مي گرداند
و تمناي هيچ دست در پشت سرش
به انتظار كلام نمي بيند.



بي هيچ ملال دلشوره ي پاييزي
به روي تك نيمكت،
نشسته ام،
مجاور به درختي
كودكي مي كند بازي
شاخه اي مي شكند
دردي در دلم مي پيچد
سر گيجه اي بي هيچ معجزه ي تهوع
دردي در دل مرد مي پيچد
سر گيجه اي بي هيچ معجزه ي تهوع
روزنامه اش مي افتد
ندايي كودك را به خود مي خواند:
پيچ پيچي مي خواهي؟
سر مي گرداند
بي هيچ آگاهي از اين همه تبعيض
باد مي آيد،
شاخه هايش در هم جيريگ جرينگ آواز مي كنند
پيچ پيچي در برش مي افتد
در دست كودك
و اينك اوست كه ندا را مي خواند:
قايم باشك بلدي؟
دستي دراز مي شود.

بعدازظهر دوشنبه
دانشگاه تهران- روبه روي بزي

11 Comments:

Anonymous Anonymous said...

کاش
من
تو
و او
همه او بودیم
دستانی برای همیشه های تمنا.

************
نمیدانستم بچه دانشگاه تهران هستی
چه زیاد خوشحال شدم

10:28 PM  
Blogger Unknown said...

WOW! Azi fogholade bood. dige bet hasoodim mishe ha!

2:26 AM  
Blogger Unknown said...

bebin man che khariam toro khoda! linky ke az webloge man be to hast ghadimie, man fek mikardam to hichi neminevisy! az webloge laleh oomadam didam baba azade koolak dare mikone inja! eyval!

2:29 AM  
Anonymous Anonymous said...

pich pichi mikhaham ama..digar bargi nist..zemestan ast!

7:16 PM  
Anonymous Anonymous said...

I only know that summer sang in me
A little while, that in me sings no more

By Edna St. Vincent Millay

7:19 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام
در من حس غریبی است که اجازه نمی دهد سطرها را تکرار کنم. ولی گاهی از سطرهای تکراری دیگران لذت می برم

قربان قلمت

12:43 AM  
Anonymous Anonymous said...

كلمه ها سبكبال و نرم پرواز مي كنند در فضاي شعرتان...همه چيز رنگ اين روزها را دارد... رنگ آسفالت ، نيمكت خسته پارك، رنگ همين امروزها... مي شود به اين همه باليد...

7:32 PM  
Anonymous Anonymous said...

پر از تصوير هاي دوست داشتني بود..

10:04 PM  
Anonymous Anonymous said...

نيمكت كهنه باغ خاطره هاي دوردستش را در ذهن مرور مي كند.
خاطره شعرهايي را كه نسروده ام
خاطره آوازهايي را كه هرگز نخوانده اي.

2:44 PM  
Anonymous Anonymous said...

با سلام وارادت ..با یک بر گردان و دو مطلب به روزم و........منتظر شما .....

3:21 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام, تشریف نیاوردید - با یک مطلب تازه: به جز انریکه و دریدا , الگو های زندگی و ساختار شکنی برای من: سروش, مهران مدیری, رسول ملاقلی پور, تارانتینو ....... به روزم. منتظرم

8:06 AM  

Post a Comment

<< Home