Thursday, December 21, 2006

نمايشگاه گروهي عكس


ما جمعي از دانش آموختگان رشته گرافيك مقطع كارشناسي ارشد دانشگاه الزهرا مقدم شما را در بازديد از نمايشگاه گروهي عكسمان ارج مي نهيم

به اميد ديدار شما



زمان: دوم تا هفتم ديماه 1385

مكان: گالري كمال الدين بهزاد

آدرس: بلوار كشاورز، نبش 16 آذر

Saturday, December 02, 2006

من خود نشانه اي؛ يا نشانه اي از من؟

صداهايي مهيب در گوشم مي خوانند. ميهمانها همه جا نشسته اند. روي مبلها، جلو ميز، كنار پنجره ها و يا در گوشه خلوتي در آن دور. و من فقط در كنار بخاري ايستاده به فريادهاي بلندشان، به حرفهاي صد تا يك غازشان گوش مي دهم. گويي مكاشفه اي در جريان است. چهره هاشان بي حس همچون عروسكان "بونراكو" كه به زعم " رولان بارت " همچون پياز سفيدي است كه شسته باشندش. گاهي زشت، گاه زيبا. اما زشتي و زيبايي چيست جز شروط پر تكلف مكتوب مبتني بر زيباشناسي هاي احمقانه ذهن آدمها؟ روده هايم به هم مي پيچند. "تهوعي" "سارتري " رابطه مرسوم ميان " روكانتن و جهان اشيا را به ذهنم مي كشاند: "روكانتن " خود را در آينه مي نگرد و چهره خودش را همچون شي مي بيند: "هيچ چيز از اين چهره نمي فهمم. مال ديگران معنايي دارد. مال من نه. حتي نمي توانم حكم كنم كه زيباست يا زشت.به گمانم زشت است. چون اينطور به ام گفته اند. اما اين در من اثر ندارد. براستي حتي يكه مي خورم كه كسي بتواند يك همچو كيفيتي به آن نسبت دهد. انگار يك تكه خاك يا سنگ را زيبا يا زشت بناميم."(تهوع- ص 85)
ادامه مي دهد" چهره شما براي من معنايي دارد. زيرا شما را همچون موجودي انساني بيان مي كند. چهره من معنايي براي من دارد. زيرا چيزي است كه مردمان ديگر مرا بدان باز مي شناسند. و من صرفا من جسماني نيستم."
گرمم شده است. عرق به پوستم مي سايد و كيفيتي تب آلود بر آن بار مي كند. فريادها و حرف ها چون حروف الفبا در هوايم پرانند. گاهي در جايي به هم مي خورند و بي هيچ انتظار پوزشي از هم دور مي شوند. خانم جلو آينه با ديگري مي گويد: شنيدي فيلم سكسي فلان بازيگر در فلان جا پخش شده است؟ و ديگري با ولع از اطلاعات مكملش مي گويد. حالم از حرف هايشان به هم مي خورد. صداي موسيقي نا بهنجار سلولهايم را به ارتعاشي از هم مي درد.
ميهمان جلو ميز نگاه شيطنت باري به سرتاپايم مي اندازد. اصطكاك من واقعي اش با فاستوني اطو كشبده در برش سخت چندش آور است. به ادامه همان نگاه با نيشگومي به بغل دستي اش سيبي تعارف كرده ادامه مي دهد: سيب شيريني است. سيب به هجاي بلند در گوشم فرياد مي كند و تصويري انتزاعي را به رويم مي گشايد.شايد نيز نشانه اي از سيب. نشانه اي "تصادفي"
"اريك فروم" در " زبان از ياد رفته " سمبولهايش را به سه گونه تقسيم مي كند. سمبولهاي متعارف، سمبولهاي تصادفي و سمبولهاي همگاني (جهاني)." پر واضح است كه فقط دو نوع سمبول آخري قادرند پديده ها و تجربيات دروني را به شكال ادراكات حسي بيان كنند و بنابراين تنها آها داراي عوامل زبان سمبوليك هستند."
سفارش تابلو آخرم را به ياد مي آورم. مسلم است كه دسته سمبولهاي تصادفي را به جز مدد از تعاريف وقت گيركل ماجراي مدلول حس، قادر به ساخت گرافيكي و موجز آن نخواهم بود. پس مي ماند دو دسته ديگر. يعني سمبولهاي متعارف و جهاني. البته در مورد بهره گيري از نشانه ها در پرده آخرم شايد نشانه شناسي "پيرز" مورد اقبال بيشتري باشد. وي نشانه ها را به سه دسته نشانه هاي سمبوليك يا نمادين، شمايلي و نمايه اي تقسيم مي كند. در تعريف آن مي گويد كه سمبولها كاملا قراردادي اند و ما آنرا براي خود انتخاب مي كنيم. نوع ديگر يا نشانه هاي شمايلي، مانند عكسها، علايم گرافيكي و غيره هميشه براي تمام افراد تعابير يكساني ندارند. براي مثال عكس پدربزرگ من براي بسياري ناشناخته است و موجب تفهيم يكسان نمي شود. و اين در حاليست كه پرچم ها كه زير دسته اين نوع اند در ميان همه يكنوع برداشت و ادراك مي شوند. و در آخر نشانه هاي نمايه اي، رابطه فيزيكي داشته و بر پايه مشاهده استوارند. در نتيجه هميشه منجر به نتيجه گيري قطعي مي شوند. مانند درد كه هميشه بيان بيماري مي كند.
ذهنم را به خود جلب مي كند. ياد نقاشي هاي "ساي توملي" نقاش معاصر مي افتم كه نشانه هاي نمايه اي را وارد بومهايش ساخته است. در واقع تاثير فيزيكي خودش بر بوم. ذكاوتش را مي ستايم.
كسي صدايم مي زند و به جمع دوستانش مي خواندم. بي هيچ رغبت مي پذيرم. خطوط چهره هاشان را كه منجر به نتيجه گيري ام مي كند در هر قدم تغيير مي دهند. سلام. اولين نوشتار ارتباط. مدتي است نشسته ام. از تجربه سفرش مي گويد. از ديدنيهاي ژاپن، فروشگاهها، مدها، ميخانه ها و ... بي علاقه گي ام به بحث در چهره ام مشهود است. و اين هميشه ناتواني ام بوده است. چشمانم اين نشانه را كه شايد بتوان جز نشانه هاي نمايه اي به حساب آورد به راحتي لو مي دهند. از سياست متنفرم. از ژاپن مي گويد. باز ذهنم مي رود. " رولان بارت" مي گويد:" چهره نوشتار شده، چهره نمايشي(تاتري) نه چهره نقاشي شده بلكه نوشتار شده است.به رغم آنكه نقاشي و نوشتار ابزار آغازين يكساني(قلمو) دارند، اين نقاشي نيست كه نوشتار را درون يك سبك تزييني،تماس تداوم يافته، نوازشگر و فضايبازنمايانده خويش مي كشد، بر عكس، حمل نوشتار است كه حركت نقاشي را زير سلطه خود مي كشد؛ به صورتي كه نقاشي كردن هرگز چيزي جز نوشتن نيست." او معتقد است كه نوشتار ما در مورد فرهنگي خاص حتي چهره ما را با آن نوشتار هماهنگ ساخته و انتزاع آن را بر خطوط چهره حمل مي كند. چهره او نيز به ژاپني ها شباهت پيدا كرده است. چشمانش كشيدگي غريبي يافته اند. با بيان عذر خواهي كوتاهي جمع را ترك مي كنم و به بخاري تكيه مي زنم.
صدايي از پشت مي خواندم كه: در جمع ما خوش خواهي گذراند. نمي شنوم گويا. از جمع بدم مي آيد. از خودم شايد. خودم را بر روي خودم استفراغ مي كنم.
حالم عجيب خوب شده است. به ياد" مايده هاي زميني"" آندره ژيد" مي افتم.
"
دوست ندارم به من بگوييد : بيا كه فلان شادي و سرور را برايت آماده كرده ام. من فقط شادي هاي تصادفي را دوست دارم و شادي را كه نداي من از صخره ها جهانيده باشد. اينگونه شادي ها همچون شراب تازه اي از خم سر كرده باشد براي ما تازه و قوي است."
چيزي در من مي گويد: " اي ناتاناييل، به هيچيك از شاديهايت تظاهر مكن."
" اي ناتاناييل، هر جا كه نمي تواني تمجيد كني، تكذيب كن. در اين گفته بسيار وعده هاي خوشبختي است
."
ميهماني را ترك مي كنم. برف مي بارد. رويم سفيد شده است. كالبدي را كه سكونتگاه روحم بود ديگر باز نمي شناسم.
"ژيد" در گوشم ادامه مي دهد: " كساني هستند كه به لحظات خوشبختي چنان مي نگرند كه انگار خدا داده است.و ديگران مثل اينكه چه كس ديگري داده است؟"
" ناتاناييل، خدا را با خوشبختي ات مسنج."
ديگر تمام پيكرم سفيد شده ست. و باقي مانده تهوع من بر من از من گريخته است. ديگر نه حتي نشانه اي از من! در برف ذوب مي شوم.