Friday, September 22, 2006

معجزه يا حتي سايه اش نيز

صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. بي حوصله ام. دلم مي خواهد فكر كنم. اما فكر نمي خواهد!. كرختم. مست خواب. گردش چشمانم تنها زحمتي است كه به كالبدم مي دهم. بي هيچ قيدي به پشت بر روي تخت آوار شده ام. چشم مي گردانم. آنسوتر سايه ي نرده هاي پنجره بر روي فرش افتاده است. سايه ها كوتوله شده اند. من نيز شايد!. به سرعت از تختم پايين مي جهم. به حياط مي روم. نيم نگاهي به خورشيد مي اندازم. نور چشمم را مي زند. اما نه آنقدر كه بايد!. دنبال سايه ام مي گردم. شبح سياه رنگي از پاهايم آويزان شده و تا فاصله اي بر روي زمين كشيده شده. لم داده. سايه من نيز كوتوله شده. اين يعني يك نشانه!. باز هم پاييز آمده. سايه ام نيز در خود رفته. بي حوصله شده.
صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. معجزه مي خواهم. يك معجزه ي كوچك. حتي يك معجزه ي كوچك هم كفايت مي كند. سايه اش حتي شايد. من دروغ نمي گويم. سايه ام نيز هم!. من كوتوله شده ام. سايه ام نيز هم. معجزه اي در كار نيست. سايه اش نيز هم.
صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. به تخت بر مي گردم. پلك هايم سنگين شده است. به خواب مي روم. دوست دارم خواب ببينم. سايه اش را شايد نيز. هيچ خوابي نمي بينم. سايه اش را نيز هم!.
صداي هيچ را ديگر نمي شنوم!.

Thursday, September 14, 2006

عشق

آن كه هيچ نمي داند، به چيزي عشق نمي ورزد.
آن كه از عهده هيچ كاري بر نمي آيد، هيچ نمي فهمد.
آن كه هيچ نمي فهمد، بي ارزش است.
ولي آن كه مي فهمد، بي گمان عشق مي ورزد، مشاهده مي كند، مي بيند... هرچه بيشتر دانش آدمي در چيزي ذاتي باشد، عشق بدان بزرگتر است... هركه فكر كند همه ميوه ها در همان وقت مي رسند كه توت فرنگي، از انگور چيزي نمي داند.

پاراسلسوس

Friday, September 08, 2006

اما

مي خواهم بنويسم. كاغذ هايي كه در اختيار دارم از شماره گذشته اند. كمبودي نيست. اما... چيز مهمتري جلوي مرا مي گيرد. نه . جاي نگراني نيست. حرفهاي زيادي هم براي گفتن هست. اما... نميدانم. فقط اين را مي دانم كه مي خواهم بنويسم. اما... اما اما اما. خسته ام از اين همه اما. اما... مي خواهم از اين همه اما خلاص شوم. گريز بيهوده ايست اما ! دلم مي خواهد بنويسم اما گاهي شما مانع هر حركتي هستيد. اما... چه بگويم؟. فقط مي خواهم معني اين اماها را بدانم. اما... انگار نه. حس زيبايست كه كسي شما را نشناسد و زبانتان را درك نكند. حتي يك كلمه ي آن را. اما... اما همه اينجا زبان من را مي فهمند. همه ي حرفهاي من را بي هيچ حس زيبايي. اما... اما، اما ها هنوز به قوت خود باقيست. هجومش خرخره ام را به سختي چسبيده. اما... من هستم. تو هستي. او هست. ما هستيم اما.. اما هم هنوز هست.