معجزه يا حتي سايه اش نيز
صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. بي حوصله ام. دلم مي خواهد فكر كنم. اما فكر نمي خواهد!. كرختم. مست خواب. گردش چشمانم تنها زحمتي است كه به كالبدم مي دهم. بي هيچ قيدي به پشت بر روي تخت آوار شده ام. چشم مي گردانم. آنسوتر سايه ي نرده هاي پنجره بر روي فرش افتاده است. سايه ها كوتوله شده اند. من نيز شايد!. به سرعت از تختم پايين مي جهم. به حياط مي روم. نيم نگاهي به خورشيد مي اندازم. نور چشمم را مي زند. اما نه آنقدر كه بايد!. دنبال سايه ام مي گردم. شبح سياه رنگي از پاهايم آويزان شده و تا فاصله اي بر روي زمين كشيده شده. لم داده. سايه من نيز كوتوله شده. اين يعني يك نشانه!. باز هم پاييز آمده. سايه ام نيز در خود رفته. بي حوصله شده.
صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. معجزه مي خواهم. يك معجزه ي كوچك. حتي يك معجزه ي كوچك هم كفايت مي كند. سايه اش حتي شايد. من دروغ نمي گويم. سايه ام نيز هم!. من كوتوله شده ام. سايه ام نيز هم. معجزه اي در كار نيست. سايه اش نيز هم.
صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. به تخت بر مي گردم. پلك هايم سنگين شده است. به خواب مي روم. دوست دارم خواب ببينم. سايه اش را شايد نيز. هيچ خوابي نمي بينم. سايه اش را نيز هم!.
صداي هيچ را ديگر نمي شنوم!.
صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. معجزه مي خواهم. يك معجزه ي كوچك. حتي يك معجزه ي كوچك هم كفايت مي كند. سايه اش حتي شايد. من دروغ نمي گويم. سايه ام نيز هم!. من كوتوله شده ام. سايه ام نيز هم. معجزه اي در كار نيست. سايه اش نيز هم.
صداي هيچ را مي شنوم. صدا آشناست. سالهاست كه در گوشم نجوا مي كند. ديگر آنقدر آشناست كه احساس غريبگي مي كنم. به تخت بر مي گردم. پلك هايم سنگين شده است. به خواب مي روم. دوست دارم خواب ببينم. سايه اش را شايد نيز. هيچ خوابي نمي بينم. سايه اش را نيز هم!.
صداي هيچ را ديگر نمي شنوم!.
