Friday, March 25, 2005

خواب سنجاقك

ديشب بارون مي اومد. يه بارون عجيب. مثه دوش رو سرم مي ريخت ولي خيسم نمي كرد
كنار آتيش نشستم. بوي چوب سوخته مستم كرد. خوابم برد. يه خواب عجيب
توي خواب سنجاقكي رو ديدم كه داشت خواب مي ديد و منم پشت يه ديوار دزدكي فال گوش خواباش وايساده بودم
باورم نمي شد. توي خوابش مردي رو زير بارون ديدم كه آروم آروم دور مي شد. يه قدم جلو رفتم. تو خواب بهش گفتم ... بوي موي سوخته اومد. چند تار موم تو آتيش سوخت
بوي پر سوخته ي سنجاقك اومد. شايد اونم تو خوابش دزدكي فال گوش خواباي من وايساده بود
وايساديم. خيس خيس شده بوديم كه
مردي زير بارون از كنارمون گذشت اما اينبار برامون آشنا بود

Monday, March 14, 2005

...

آتش را از آن روي دوست مي دارم كه حرم نفس هايش تنها همدم سردي انگشتانم بوده است
و باد را از آن روي كه عاريتي است از حرم نفس هايت كه انگشتانم را به سردي ترك گفت

Saturday, March 12, 2005

آرزو

آواري از خطوط بر سطح كاغذ مي كوفتند. پر قدرت . بي محابا . با آهنگي پر اطمينان
و پهنه ي سپيد كاغذ پذيراي سيلي هاي قلم دخترك بود . بي هيچ امتناعي . و دخترك همچنان مي تاخت . سوار بر وهم رخش همچنان بر پهنه ي كاغذ مي تاخت و آرزوهاي ديرينش را طرح مي زد . بي هيچ درنگ
همچنان مي راند و طرحي از پس طرحي ديگر زاده مي شد
سالها روزها و شبها بي هيچ تامل تنفسي طرح مي زد و تنها همدم رويا گرديهايش قلم خاموشش بود كه جرعه هاي وجودش را بر جان اوراق سپيد مي ريخت و آرزوهاي دخترك را جان مي بخشيد. نقشها در فضا حجم مي گرفت . اوج مي گرفت . در هم مي رفت و از پس عشق عظيم دخترك زاييده مي شد
سالها گذشت . نفسهاي قلم سنگين شده بود وخسته جان
دلش سخت مي تپيد . دلشوره اي عجيب به جانش افتاده بود . مي دانست كه روز موعود فرا رسيده است . دخترك را مي پرستيد . بي هيچ چشم داشت محبتي
دلش مي خواست آخرين جرعه ي جانش را در كام دخترك ريزد و در ميهماني طرح و رنگ با شكوه ترين روياي دخترك را رنگي از حقيقت بخشد
با چشمان بي فروغ اما پر محبتش به دخترك نگريست و سودايش را در گوشش به نجوا خواند . دخترك لختي انديشيد . تا به حال به بزرگترين رويايش نينديشيده بود . دلش سخت لرزيد . آهنگ نفس اوج گرفت
تكان سختي خورد . برقي از ميان جانش گذشت . او كه بود؟ به چه طرح و رنگ مايه گرفته بود؟
در اين سالها آنقدر در اوهامش معلق بود كه هيچ گاه به خويش نينديشيده بود
دستانش مي لرزيد . عرق كرده بود
قلم را در ميان انگشتان لرزانش گرفت و آرزويي كرد
آرزو كرد كه چهره ي خود را منفك از روياهايش ببيند . بي هيچ وهم نقشي
و قلم جان خسته اش را جمع كرد تا آخرين روياي دخترك را زندگي بخشد . و خطوط شكل گرفت . اوج گرفت و به پرواز در آمد و آينه اي از دل خطوط متولد شد
انگشتان دخترك از هم گشوده شد . چيزي به زمين كوفته شد . تققققققققققققققققققققققققققق
پس آنگاه در مقابل آينه ايستاد
نفس از حركت باز ايستاد
دختركي را نظاره كرد بي هيچ طرح لبي
و به ياد آورد كه تا به حال حتي كلمات پر مهري بر همدم روياگرديهايش نثار نكرده است
دلش گرفت . سودايي به جانش افتاد و بي هيچ تاملي قلم را جستجو كرد تا طرح لبي بر چهره بنشاند
قلم به زمين افتاده بود . از جا بلندش كرد . در ميان انگشتانش گرفت و بر پيكر كاغذ فشار آورد و قلم با چشمان بسته و دهان بر هم دوخته به دو نيم شد و از كمر بشكست