هميشه از خط مرزي بدم مي آمده! از حس احمقانه و بي اصالتش كه نه شرافت جهت ماقبل را داراست و نه سركشي جهت ما بعد. حس بي پير و شريفي كه احساسات دو گانه اي دركامم مي ريزد. حس عشق و نفرت توأما
و امروز بعد از ظهر يكي از روزهاي مرزيست. مرزي ميان بهار و تابستان كه حتي صداي مقدس پاواروتي عزيز هم
حجابي بر اين واقعيت نخواهد بود. گرما نفس گير شده است و كندي و رخوت بعدازظهرهاي دم كرده ي تابستاني بر من مستولي. اما سايه ام به قواره ي سايه هاي بهاريست نه به كشيدكي و بلنداي سايه هاي سوزنده ي تابستاني . اينك مرا چه حال است؟
شور و آشفتگي روزهاي عاشقانه ي بهاري در سر در بعدازظهر بي حال و رخوت ناك تابستاني
هميشه از خط مرزي بدم مي آمده! از وسط فلش بودن. از ترس از انتخاب. انتخاب محافظه كارانه شرافت و يا تندرويانه ي شرارت؟
فقط اين را مي دانم كه از مدارا بيرارم. بيزار
هميشه از خط مرزي بدم مي آمده! و اينك من بر روي تختم در اين گرماي نفس گير بي هيچ خطاي مدارا دراز كشيده ام و از بي قوارگي سايه ام كه بر روي ديوار اتاق لميده دچار سرگيجه مي شوم. موسيقي گوش مي دهم و از شنيدن صداي آسماني سارا برايتمن غرق در شور و بي خودي مي شوم
هميشه از خط مرزي بدم مي آمده