اين طرف يا اون طرف؟
هميشه از خط مرزي بدم مي آمده! از حس احمقانه و بي اصالتش كه نه شرافت جهت ماقبل را داراست و نه سركشي جهت ما بعد. حس بي پير و شريفي كه احساسات دو گانه اي دركامم مي ريزد. حس عشق و نفرت توأما
و امروز بعد از ظهر يكي از روزهاي مرزيست. مرزي ميان بهار و تابستان كه حتي صداي مقدس پاواروتي عزيز هم
حجابي بر اين واقعيت نخواهد بود. گرما نفس گير شده است و كندي و رخوت بعدازظهرهاي دم كرده ي تابستاني بر من مستولي. اما سايه ام به قواره ي سايه هاي بهاريست نه به كشيدكي و بلنداي سايه هاي سوزنده ي تابستاني . اينك مرا چه حال است؟
شور و آشفتگي روزهاي عاشقانه ي بهاري در سر در بعدازظهر بي حال و رخوت ناك تابستاني
هميشه از خط مرزي بدم مي آمده! از وسط فلش بودن. از ترس از انتخاب. انتخاب محافظه كارانه شرافت و يا تندرويانه ي شرارت؟
فقط اين را مي دانم كه از مدارا بيرارم. بيزار
هميشه از خط مرزي بدم مي آمده! و اينك من بر روي تختم در اين گرماي نفس گير بي هيچ خطاي مدارا دراز كشيده ام و از بي قوارگي سايه ام كه بر روي ديوار اتاق لميده دچار سرگيجه مي شوم. موسيقي گوش مي دهم و از شنيدن صداي آسماني سارا برايتمن غرق در شور و بي خودي مي شوم
هميشه از خط مرزي بدم مي آمده

1 Comments:
نمی دونم چرا !ولی این حس را دارم که این نوشته ات با این آزاده ای که من می شناسم نمی خونه!،آزاده ای که من می شناسم درسته از خط مرزی بدش میا د اما هیچ وقت لبه اون نمیره یا نمی ذاره برسه به اونجا ،آزاده همیشه از دوردستها به خط مرزی می نگره و سعی می کنه همیشه آن را خیلی دور از خودش بدونه
Post a Comment
<< Home