Sunday, May 14, 2006

مبهمانه

چه حس مبهمي. مثل تو. كاش بودي. كجا؟ كاش بودم؟ تو پرسيدي؟
درياب كه ازو جدا خواهي رفت
در پرده ي اسرار فنا خواهي رفت
مي نوش كه نداني ز كجا آمده اي
خوش باش نداني به كجا خواهي رفت
ضرب آهنگ موسيقي رعشه بر اندام تخت انداخته و رسانايي اش رعشه اي مبهم بر من.
اين قافله ي عمر عجب مي گذرد
خوش باش دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري
پيش آر پياله را كه با طرب مي گذرد
چراغ ها چشمك زن. همه ي چراغ ها. حتي چراغ سيدي رام بي انتخاب.
سايه هاي بلند ساختمانها بر روي ديوار اتاقم. و ماه در پس حادثه به حوصله نظاره گر.
اين كوزه چو من عاشق زاري بودست
در بند سر زلف نگاري بودست
اين دسته كه بر گردن او مي بيني
دستي است كه بر گردن ياري بودست
تا خوردگي تودر توي پرده ي اتاق مبهمي فضا را دو چندان ساخته و چين و چروك هاي دست من به واسطه ي مشت كردگي اش.
اين چرخ فلك كه ما در او حيرانيم
فانوس خيال از او مثالي دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم كه اندر او حيرانيم
هوا همچنان ثابت. نه نسيمي و نه گرماي نفس گيري. بي هيچ خاصيتي شايد.
انگشت عروسك كودكيهايم، چشم هايم را به جهتي خاص مي چرخاند. از در بدر شو!
مي نوش كه عمر جاوداني اين است
خود حاصلت از دور جواني اين است
هنگام گل و باده و ياران سر مست
خوش باش دمي كه زندگاني اين است
پنجره را تا به ته باز مي كنم. هجوم پشه ها، وز وز كنان و وول وول زنان در هم مثل نتهاي موسيقي پران در فضا. شايد به همان ضرب آهنگ.
دو روزي است كه سرما خورده ام. نفسم راه خود را سخت مي يابد. بيرون اتاق و در وسط حياط ايستاده ام. ماه در اوج. سايه ام به بلنداي درختي از پس حادثه ي مهتاب بر روي ديوار اتاق به مبهمي حركت مي كند. از چپ به راست. از راست به چپ... و مي ايستد.
انگشت شمار ستاره در آسمان چشمك مي زنند. هيچ صدايي نيست. الا نت هاي اينك مبهم موسيقي از پس ديوارهاي سخت. پشه اي بر سر شانه ام نشست. و من محو تماشاي فربه شدنش. و سوزشي در زير پوستم.
دقيقه اي مي گذردو اينك پشه به قامت مگس. شكم فربه اش انرژي حركت ازو ستانده. و نيشي تيززز. با دست بر اندامش مي كوبم.و خوني شفاف سر شانه ام را رنگين مي كند. پشه ديگر فربه نيستو من به خون من آغشته و مبهم حسي ديگر.
چراغ كوچه روشن. درخت خرمالو استوار و محكم و اشعه هاي لرزان چراغ از لابه لاي برك هاي درخت، چشمك زن.
عطسه اي مي زنم. درختان بيدار شدند. وه كه چه بي مبالاتم. شرمنده ام. سر به زير مي افكنم و از همان در كه بدر شدم به اندر مي شوم.
هيچ صداي پايي نيست. نمي دانم. شايد صدا را گوش ديگري چشم در راه است. سوالها همه مبهم و پاسخ ها چه مبهم تر. اما دل
...