Wednesday, January 19, 2005

شب و منو ستاره ي خود خودم

حس عجيبي بود. يه حس باور نكردني مثل حس كريستف كلمب وقتي پلكهاشو به هم ماليد و سرزميني رو كه به خودش تعلق داشت رو تا انتهاي ريه هاش نفس كشيد. آره .نه. ولي شايد م غريب تر
براي اولين بار كه از بزرگترا شنيدم هر آدمي توي هفتا آسمون يه ستاره داره كه مال خودشه داشتم بال درمي آوردم ازخوشي تو يخبندون نفسگير زمستون پا برهنه دوييدم به طرف بالا پشتبون و پله ها رو دو تا يكي رد مي كردم . برف همه جا نشسته بود . آروم و بي صد . چرق چرق كنون با پا هاي كوچولوم حس گرمي بهش مي دادم . اولش يه كمي قلقلكش مي اومد ولي نشئه ي گرماش هوش و حواسشو دزديده بود . اما من سرماشو احساس نمي كردم . انگشتاي كوچولوم كه همديگرو بغل كرده بودن روي برفا سر مي خوردن ولي عين خيالشونم نبود
من فقط دنبال ستارم بودم . ستاره ي خود خودم . واي كه چقدر پله ها زياد بودن . عين خونه ي حلزونه كه توي شيشه انداخته بودمش مارپيچ وگرد بودن
صداي نفس نقس زدنام شب رو از خواب پروند . ضربان قلبم اونو به وحشت انداخت . جلو اومد . دستمو گرفتو پا به پام برد تا عمق سياهي . آخه اونم مي خواست زودتر به ستارم برسم
انگار صد سال گذشت. من و شب د ست تو د ست هم پله آخري رو هم بالا رفتيم. يهويي سرم رو بالا گرفتم. نور خيره كنند ش چشمام مي زد . صداي قلبم مثه زنگ اون ساعت طلاييه بي حو صله كه روي طا قچه چمباتمه رده بود وق وق مي كرد . صداش تا هفتا آسمون بلند شده بود . ستاره ها همشون بيدار شد ن . همه چشمك زدن . همه خند يد ن اما من فقط اونو مي ديدم . اوني كه از همه پرنگ تر بود
اوني كه عين نقلا ي مامان بزرگ كه از توي گنجه عقبي كش ميرفتم سفيد و تپل بود
آره اون ستاره ي من بود . چون من اولين بچه اي بودم كه اون ستاره رو براي خودم بر مي داشتم
ستارم يه نگاه مهربون و گرم بهم انداخت و به اوهام كودكانم چشمكي زد . آخ نمي دوني كه جه دلي ازم مي برد
اون خيلي دور بود . نزد يك اون پشتبوم بلنده. د لم مي خوا ست بلد بودم از روي اون نرد بون بزر گه كه مثه اون فرقون خاك خورده توي حيا ط كه مثه اون فرقو ن خا ك خورده ي عبوس و اخما لو ي وسط حياط كه يه وري مي شست و نق ميزد بتونم برم روي اون پشتبوم بلند ه و يه دست گرمي با ستارم بدم . ولي من از نرد بونه مي تر سيدم . بين خود مون بمونه از اخمش مي ترسيدم . همين طور از اون سيبيلا ي كلفت چرب و چيليش . انگار مي خواست يه لقمه ي چپم كنه . عين گربه سفيده كه كنار حوض حياط كشيك مي داد تا ماهي قرمز خوشگله رو يه لقمه ي چپش كنه
ولي من عاشق ستارم بودم . كاش نرد بونه يه كم با بچه ها مهر بون تر بود. كاش يه كم جوون تر بود . ولي
ساعتها خيره خيره نگا ش مي كرد م. از اون نگاهايي كه ماما ن بزر گم مي گفت : زشته د ختر . اين طوري نيگا نكن. دختر بايد حيا
دا شته باشه. ولي آ خه من د وسش دا شتم . دوست دا شتم به چشاش عين اون دختر بچه هاي بي حيا زل بزنم . بابا خوب منم دل داشتم
بابا بي خيال .نگاش كن عجب نوري داره . گرمم مي كنه . انگشتام كه از زور سرما غش كرده بود ن زير نورش خود شونو گرم مي كردن. دلم مي خواست از بالا پشتبوم داد بزنم. همچين دادي بزنم كه همه ي بچه ها بفهمن كه اون ستا ره پر نوره رو من زود تر از همه شكار كردم . ديگه اون مال منه . مال خود خودم. اونو حتي با گو جه سبزاي پسر همسا يه اين وري يا گربه ي ملوس دختر همسايه اون وري هم عوض نمي كنم حتي با گوشوا ره هاي گيلاس اون آدم برفي بزر گه ي وسط حياط همسايه اون ور تري
من اونو با هيچي عوض نمي كنم . محو تماشاش بودم . شب نگران من بود . دلش مي خواست بغلم كنه و منو ببره توي رخت خوابم گرمم كنه . ولي من گوشم به اين حرفا بد هكار نبود . دلم مي خواست فقط پيش ستارم بمونم . تا آخر آخر دنيا
منتظر بود م . اونقد ر منتظر كه نرد بونه خوابش ببره و من بتونم يواشكي ازش بالا برم و ستارمو بغل كنمو او نو بذارم يه جايي كه دست هيج كس بهش نرسه . حتي دست اون غول بزرگي كه شبا وقتي چراغ اتاقم خاموش ميشه روي د يوار حياط راه مي رفت
يه وقتي لو ند يا مي خواستم دلمو بشكافمو اونو بذارم توي د لم . اونجايي كه تند مي دوييد م تا از دست گربه جنييه فرار كنم تالامپ تولومپ صدا مي كرد
اما هر چي مي شستم نرد بونه خوابش نمي برد . كاش يه كم بزرگتر بودمو دستم به بالاي گنجه مي رسيد و يه دونه از اون قرص سفيدا كه مامان بزرگم وقتي خوابش نمي برد مي خورد تا زودي خوابش ببره بر مي داشتم و تو حلق نرد بونه فرو مي كردم تا از حال بره
واي چشت روز بد نبينه چه چشايي داشت ! عين چشاي اون جادوگره كه شبا توي موتورخونه ي خونمون چشاي سرخش مي د رخشيد
دلم مي خواست گريه كنم . ولي نه . من كم نمي آرم . اونقد ر اينجا مي شينم تا خوابش ببره
انگار ستاره ي خوشگل پر نورم خوابش گرفته بود . چشاش يواش يواش كوچيك مي شد . عين چشاي مادر بزرگم وقتي قصه ي شنگول و منگول و برام مي خوند
د لم شد ه بود پر از غصه . آخه بي مروت مگه دل بچه چقدر جا داره كه غصش ميدي؟ مامان بزرگ ميگه: دل بچه كوچيكه . اگه غصه بره توش مي تركه . عين باد كنك كه اگه زيادي بادش كني يهويي مي تركه و از ترس چشاي آ د م بسته مي شه . ولي آ خه ستاره ي من كه اينارو نميفهمه . آخه اون كه مهد كود ك نميره كه سواد ياد بگيره
اون داره خوابش مي بره . هر لحظه چشاش كوچيك تر مي شه . نورش هي كم و كم تر ميشه
سرمو پايين آوردم . واي ستارمو د يد م كه توي حوض وسط حياط نشسته بود . يهويي به سرم زد بد وم پايين لب حوض و از آب بگيرمش . ولي... نه! آخه مامان بزرگ مي گفت: توي حوض ماد ر حوض زند گي مي كنه و اون بچه هايي رو كه كنار حوض مي آنو با اون انگشتاي دراز سياه ترسناكش ميگيره و يه لقمه ي چپشون مي كنه . نه نمي تونم برم كنار خوض . نمي د ونم تو خوض خونه ي همه ي آد ما ماد ر حوض دا ره يا اون فقط تو حوض خو نه ي ما زند گي مي كنه؟ راستش اينو هيچ وقت نفهميد م
مي دوني به اون د رخت گيلاس وسط حياط كه شا خه هاش تا روي حوض اومد ه بود و تا د ستشو د راز مي كرد مي تونست ستارمو بچينه بد جوري حسود يم مي شد . آخه مگه چي مي شد اگه د ستاي منم عين د ماغ پينو كيو دراز مي شد؟
اونوقت مايش فقط يه خالي بند يه كوچولو بود
دلم مي خواست بلند بلند گريه كنم . مثه اون وقتايي كه الكي خود مو به مريضي مي زنم كه مهد نرم . ولي مي ترسيدم اگه بلند گريه كنم نرد بونه حواسش جم بشه و چشاش كه يه كمي گرم شده بود د وباره گشاد بشه . هنوز اميد داشتم كه خوابش ببره و تا دير نشده بپرم و ستارمو از آسمون بچينم
آخ چي مي شد اگه خدا مثه اون بچه هايي كه كاراي خوب ميكنن بهشون يه جفت بال واقعي جايزه مي د ه به منم يه جفت مي د اد؟
به خدا قول مي دم كه د يگه به گربه سياهه آب نپاشم . ديگه چشاي ما هيارو كور نكنم . حلزونا رو تو شيشه نندازم... توي همين فكرا بودم كه يهو د يدم: اي د ل غافل . همه ي آسمون پر از نور شد . باورم نميشد . د لم پر از غصه شد . خورشيد بد جنس از پشت اون كوه آبي بيرون اومد و ستاره ي خوشگلمو دزد يد
اي خدا مگه ميشه؟من اولين كسي بود م كه اونو پيد اش كرد م . اي خورشيد جر زن قبول نيست . جر زن عين پسر همسايمون كه وقتي قايموشك بازي مي كرديم جر مي زد و هنوز 10 نشد ه مي پريد و منو پيدا مي كرد
هاي هاي زدم زير گريه . انگشتام ديگه حس ند اشتن . د لم از غصه تركيد عين اون باد كنك قرمزه كه با سوزن تركوند مش . چون دل بچه ها خيلي كوچيكه . جاي غصه ند اره . افتادم زمين و با ته مونده ي جونم پاهامو به زمين كوبوند م . دلم مي خواست با اون تير كمون چوبيه يه تير تو قلب اين خورشيد بد جنس بزنم . عين اون تيرايي كه تو قلب نقاشي يام مي كشيدم . كاش از اون نرد بون بد اخلاق نمي ترسيد مو يه كلاه بوقيه قرمز سرش مي ذاشتم(از اون كلاهايي كه خانوم معلم سر بچه تنبلا مي ذاره) بين خودمون بمونه ها: خانوم معلم تا حالا 3_4 باري منو با اون كلاه ناقلاي قرمز جلوي بچه ها خيت كرده
آره مي خواستم با همون كلاهه آبروشو ببرم تا همه بفهمن كه اين خورشيده چقد ر زبون نفهمه . عين عروسكم كه هر چي باهاش حرف مي زنم فقط عين د يوار نگام مي كنه
از غصه نا نداشتم . يه گوشه نشستمو هق هق اشك ريختم . نميد ونم چرا ا.نقد ر گرمم بود؟ پيشونيم مثه اون بخاري غراضهه ي داغ كه هر وقت دستاي يخمو بهش مي چسبوندم بد جوري مي سوخت و حباباي كوچولو روش د ر مي اومد . پيشونيم مثه اون وقتايي شده بود كه سرمو الكي روي بخاري مي گرفتم تا داغ بشه و مامان فكر كنه تب كردم . از لپ چاقم يه ماچ بكنه و بگه: دخترم امروز مهد نرو . بخواب تا زود خوب بشي و اونوقت بخاري غراضهه يه اخمي بهم مي كرد كه دلم هوري ميريخت پايين . حسود نمي تونست يه روز خوش بهم ببينه
ولي اينبار به خدا كلمو روي اون نگرفته بودم . عجيبه خود ش د اغ شده بود . واي عجب كشفي كردم . اگه آدم شبا بياد بالا پشتبون توي سرما د نبال ستارش پيشونيش داغ داغ ميشه و مي تونه مهد كود كو د و د ره كنه . برو كه رفتيم . مامان مامان من تب كردم(مثه وقتايي كه كلك ميزنم گوشه ي چشمام تر ميشه) ولي اي بابا پس ستارم كجا رفت؟
همش تقصير اين نرد بون لعنتيه... مطمعنم خدا هيچ وقت بهش يه جفت بال واقعي جايزه نميد ه

Monday, January 10, 2005

او هنوز بيدار است

سالها بود كه پوستين چرمين دهكده زير غبار آتشي به جان سوخته ورم كرده بود و از شومي بخت و تلخي وقت شكايتي نداشت و از قلب غمگينش هيچ انتظاري... سالها بود كه تاولهاي سرب گون فراموشي زينت پوست تفتيده و بي حس و روحش گرديده بود و بوي متعفن گوشت سوخته اش هواي مشامش . هيچ نوري نمي لرزيد. هيچ روحي نمي خنديد .و سكوتي ابدي...سالها به انتظار تو نشسته بود . به انتظار نسيم معطرت. خنكاي كام مفرحت و نگاه مشعشعت و اين انتظار ابدي پوستيني سنگين و چرمين و به دردآلوده را برايش به ارمغان آورده بود و عطر متعفن تاولهايش طعم وجود مرصعت را از خاطرش ربوده بود
تنهاي تنها
و او شبها مي نشست به انتظار صدايي يا كه كورسوي نگاهي. تامپ تامپ تامپ
و آتش وجودش شبانگاهان باز زبانه مي كشيد. قد راست مي كرد و با تمام قدرت به سويت روان مي شدو زمزمه كنان مي آمد كه " ترا من چشم در راهم شباهنگام " و همچون هزاران سال پيش سرابي بيش پذيراي گرماي جان سوزش نبود و اخگري زهراگين روحش را مي خراشيد. او مي دانست كه روزي خواهي آمد. خواهي آمد و سرماي وجودت تمامي سرابها را در هم منجمد خواهد ساخت و اين كوير پست تفتيده را روح خواهد بخشيد
او مي دانست . مي دانست كه زير آن پوستين چرمين تفتيده ي متعفن هنوز كورسويي از خون جوان تپنده تمناي تو را دارد. تمنايي سرخرده. وامانده. تنها مانده در اين كوير شوم هستي سوز
اما او هنوز بيدار است. سالهاست كه تمناي تو خواب و آرام دوشين از چشمانش ربوده و او هنوز مي راند. مي داند. مي دانسته و هماره در دل اين شبهاي جانسوز به غم آلوده ي قحبه گوش به قدمهاي آسماني و روحبخش تو خواهد سپرد
و تو شبي خواهي آمد و تو خود مي داني " كين سفر هرگز به سوي آسمان ها نيست. به سوي پهندشت بي خداوندي ست كه از هر جنبش نبضم هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند." او مي داند. تو نيز خواهي دانست. خواهي آمد. او هنوز بيدار است

Saturday, January 08, 2005

صبح به خير باز تويي دوست قديمي. آه

باز مو مورم ميشود. هر وقت تو مي آيي مورمورم مي شود و حس ميكنم كه هنوز زنده ام و آه كه باز با
تو فاش ميگويم
دوست قديمي بنشين. امروز زيبا تر شده اي. نميدانم چه رازي در ميان است؟
هر چه سال به سرت مي آيد زيباتر و پخته تر مي شوي. لپهايت گل انداخته. رنگ شقايق هاي وحشي
تو با من بودي. يادت مي آيد؟ لباسي سرخ بر تن داشتم و بغلي از شقايق وحشي در بر.
جسمي سخت گلويم را مي فشرد. گامهايم سنگين شده بود و طعمي تلخ و گس زبانم را به حلقومم چسبانده بود. دلم شور ميزد. به تو نگريستم. با سر تائيد كردي كه ادامه دهم. يك دو سه
پله ها را مي شمردم. انگار باري بر دوش داشتم. به هر زحمتي بود پله ها را طي كردم
و نوري زرد
چشمانم كورسويي را كه در مقابل داشتم مي بلعيدند. پا هايم فرمان نمي بردند. به سختي راه مي رفتم
كورسويي بي جانداري
به درگاه رسيدم. گلها نگران بودند. ضربان قلبم آرامش از آنها ربوده بود. كسي نبود
گلداني جستم. و گلها را يكي يكي در آن گذاردم. گلها متعجب مي نگريستند. نميدانم چه مدت بود كه با آنها سخن ميگفتم؟
و صدايي تامپ تامپ تامپ
بي اختيار بيرون دويدم. او بود... با قدمهايي مغرور و پر اطمينان چون هميشه
پشت در پنهان شدم و گوش به آهنگ قدمهايش سپردم. آيا باز همان سمفوني بود؟ آيا مي ايستد؟ آيا مي شنود؟
وارد اتاق شد. گلها سالها بود كه انتظار چنين لحظه اي را مي كشيدند. بادي به غبغب انداختند و با چشماني مفتون به او نگريستند. او را چه مي شد!؟ به حال خوذ نبود. متوجه گلها نبود. عطرشان را استشمام نمي كرد
گلها باز هم سعي كردند
ماشين حساب را از كنار گلدان برداشت و سخت مشغول شد
چشمانم ديگر نميديد. پرده اي از اشك شور مانع ديدن بودند و كلوخي در ميان گلو راه نفس را بسته بود
گلها به من نگريستند. سالها بود كه گوش به سخنانم سپرده بودند... ولي او آنها را نديد
ماشين حساب را زمين گذارد. او ديد! او ديد! نيم نگاهي به گلها انداخت. خميازه اي كشيد. كورسوي چراغ با دم او خاموش شد. او به خواب رفت. من مي شنيدم. صداي شكستن گلها بود. مي گريستند.
و من ...غمي جانكاه
صبح باز تو آمدي. دستي از ترحم بر بدن بي جانم كشيدي. سرماي وجودت باز مرا به خود آورد. اما اين بار سالها پير شده بودم. استخوانهاي فرتوتم مي لرزيدند و من گفتم : شبي سخت ... و باز صدايي در من شكست
تو به گلها نگريستي. متعجب بودي. باور نمي كردي. گلهاي پژمرده بر زمين ريخته بود و او ... هنوز در خوا ب بود
و من پيكر بي جان گلها را حمل كردم . چقدر سنگين بود . دستانم سوخت. پوستم تاول زد. آنها را بردم اما ما شين حساب هنوز روشن بود
و امروز
هزاران سال بر من گذشته و خوا ب چشمانم هنوز همان كورسوي نور است و گلدان خالي
وگلبرگهاي پژمرده ي هزارساله اما هنوز تفته و سوزنده
و باز پرده اي از اشك و حسرت
اما هزاران سال است كه كورسويي وجود ندارد و بادي تند بر من ميگذرد و تو رفته اي ... اما ماشين حساب هنوز همان جا روشن است

نشان از تو بي نشان

قيرينه شبي است امشب! مشامم پر از هواي تو است. نميدانم كجا به سويت بيايم. هرچه بيشتر مي جويمت دورتر مي يابمت. انگار به قهقرا مي روم. باز اشعه هاي سيمگون مهتاب به باديه سرك كشيده است وخاطراتت را در جانم حل مي كند... دست در دست مهتاب به سويت روان شدم. ترا مي ديدم در هيچ . نسيم معطرت در ميان گيسوان كودكي گريز پاي به رقص درامده بود.بركه همه ايينه اي بود كه عكس ترا با مهر در بغل گرفته بود و صامت و بي صدا همچون اغوش پر مهر مادري بستر خوابهاي طلايي ات شده بود
ترا مي ديدم در ابر در باد در غنچه اي سر از خاك بر نيامده و در هيچ... ترا مي ديدم و نمي ديدم. حال عجيبي داشتم
تمام اعضاي شب نشان از تو بي نشان در خود داشت و چشمان من سرمست موسيقي نگاهت اشفته و پريشان خاطراتت را ابياري مي كرد. خاطراتت نهالي مي شد هزار ساله . نهالي جوان و فرتوت. خشك و شكسته و بي بار و بر كه با نسيمي نازك مي شكست و در عمق زمين فرو مي رفت. و باز تولدي دوباره و نهالي ديگر... و من سالهاست كه در شبهاي عميق ترا مي جويم و سرابي بيش نمي يابم