او هنوز بيدار است
سالها بود كه پوستين چرمين دهكده زير غبار آتشي به جان سوخته ورم كرده بود و از شومي بخت و تلخي وقت شكايتي نداشت و از قلب غمگينش هيچ انتظاري... سالها بود كه تاولهاي سرب گون فراموشي زينت پوست تفتيده و بي حس و روحش گرديده بود و بوي متعفن گوشت سوخته اش هواي مشامش . هيچ نوري نمي لرزيد. هيچ روحي نمي خنديد .و سكوتي ابدي...سالها به انتظار تو نشسته بود . به انتظار نسيم معطرت. خنكاي كام مفرحت و نگاه مشعشعت و اين انتظار ابدي پوستيني سنگين و چرمين و به دردآلوده را برايش به ارمغان آورده بود و عطر متعفن تاولهايش طعم وجود مرصعت را از خاطرش ربوده بود
تنهاي تنها
و او شبها مي نشست به انتظار صدايي يا كه كورسوي نگاهي. تامپ تامپ تامپ
و آتش وجودش شبانگاهان باز زبانه مي كشيد. قد راست مي كرد و با تمام قدرت به سويت روان مي شدو زمزمه كنان مي آمد كه " ترا من چشم در راهم شباهنگام " و همچون هزاران سال پيش سرابي بيش پذيراي گرماي جان سوزش نبود و اخگري زهراگين روحش را مي خراشيد. او مي دانست كه روزي خواهي آمد. خواهي آمد و سرماي وجودت تمامي سرابها را در هم منجمد خواهد ساخت و اين كوير پست تفتيده را روح خواهد بخشيد
او مي دانست . مي دانست كه زير آن پوستين چرمين تفتيده ي متعفن هنوز كورسويي از خون جوان تپنده تمناي تو را دارد. تمنايي سرخرده. وامانده. تنها مانده در اين كوير شوم هستي سوز
اما او هنوز بيدار است. سالهاست كه تمناي تو خواب و آرام دوشين از چشمانش ربوده و او هنوز مي راند. مي داند. مي دانسته و هماره در دل اين شبهاي جانسوز به غم آلوده ي قحبه گوش به قدمهاي آسماني و روحبخش تو خواهد سپرد
و تو شبي خواهي آمد و تو خود مي داني " كين سفر هرگز به سوي آسمان ها نيست. به سوي پهندشت بي خداوندي ست كه از هر جنبش نبضم هزاران اخترش پژمرده و پرپر به خاك افتند." او مي داند. تو نيز خواهي دانست. خواهي آمد. او هنوز بيدار است

1 Comments:
این خیلی خوب بود آزاده! مال کی بوذ؟
Post a Comment
<< Home