Saturday, January 08, 2005

صبح به خير باز تويي دوست قديمي. آه

باز مو مورم ميشود. هر وقت تو مي آيي مورمورم مي شود و حس ميكنم كه هنوز زنده ام و آه كه باز با
تو فاش ميگويم
دوست قديمي بنشين. امروز زيبا تر شده اي. نميدانم چه رازي در ميان است؟
هر چه سال به سرت مي آيد زيباتر و پخته تر مي شوي. لپهايت گل انداخته. رنگ شقايق هاي وحشي
تو با من بودي. يادت مي آيد؟ لباسي سرخ بر تن داشتم و بغلي از شقايق وحشي در بر.
جسمي سخت گلويم را مي فشرد. گامهايم سنگين شده بود و طعمي تلخ و گس زبانم را به حلقومم چسبانده بود. دلم شور ميزد. به تو نگريستم. با سر تائيد كردي كه ادامه دهم. يك دو سه
پله ها را مي شمردم. انگار باري بر دوش داشتم. به هر زحمتي بود پله ها را طي كردم
و نوري زرد
چشمانم كورسويي را كه در مقابل داشتم مي بلعيدند. پا هايم فرمان نمي بردند. به سختي راه مي رفتم
كورسويي بي جانداري
به درگاه رسيدم. گلها نگران بودند. ضربان قلبم آرامش از آنها ربوده بود. كسي نبود
گلداني جستم. و گلها را يكي يكي در آن گذاردم. گلها متعجب مي نگريستند. نميدانم چه مدت بود كه با آنها سخن ميگفتم؟
و صدايي تامپ تامپ تامپ
بي اختيار بيرون دويدم. او بود... با قدمهايي مغرور و پر اطمينان چون هميشه
پشت در پنهان شدم و گوش به آهنگ قدمهايش سپردم. آيا باز همان سمفوني بود؟ آيا مي ايستد؟ آيا مي شنود؟
وارد اتاق شد. گلها سالها بود كه انتظار چنين لحظه اي را مي كشيدند. بادي به غبغب انداختند و با چشماني مفتون به او نگريستند. او را چه مي شد!؟ به حال خوذ نبود. متوجه گلها نبود. عطرشان را استشمام نمي كرد
گلها باز هم سعي كردند
ماشين حساب را از كنار گلدان برداشت و سخت مشغول شد
چشمانم ديگر نميديد. پرده اي از اشك شور مانع ديدن بودند و كلوخي در ميان گلو راه نفس را بسته بود
گلها به من نگريستند. سالها بود كه گوش به سخنانم سپرده بودند... ولي او آنها را نديد
ماشين حساب را زمين گذارد. او ديد! او ديد! نيم نگاهي به گلها انداخت. خميازه اي كشيد. كورسوي چراغ با دم او خاموش شد. او به خواب رفت. من مي شنيدم. صداي شكستن گلها بود. مي گريستند.
و من ...غمي جانكاه
صبح باز تو آمدي. دستي از ترحم بر بدن بي جانم كشيدي. سرماي وجودت باز مرا به خود آورد. اما اين بار سالها پير شده بودم. استخوانهاي فرتوتم مي لرزيدند و من گفتم : شبي سخت ... و باز صدايي در من شكست
تو به گلها نگريستي. متعجب بودي. باور نمي كردي. گلهاي پژمرده بر زمين ريخته بود و او ... هنوز در خوا ب بود
و من پيكر بي جان گلها را حمل كردم . چقدر سنگين بود . دستانم سوخت. پوستم تاول زد. آنها را بردم اما ما شين حساب هنوز روشن بود
و امروز
هزاران سال بر من گذشته و خوا ب چشمانم هنوز همان كورسوي نور است و گلدان خالي
وگلبرگهاي پژمرده ي هزارساله اما هنوز تفته و سوزنده
و باز پرده اي از اشك و حسرت
اما هزاران سال است كه كورسويي وجود ندارد و بادي تند بر من ميگذرد و تو رفته اي ... اما ماشين حساب هنوز همان جا روشن است

0 Comments:

Post a Comment

<< Home