Saturday, January 08, 2005

نشان از تو بي نشان

قيرينه شبي است امشب! مشامم پر از هواي تو است. نميدانم كجا به سويت بيايم. هرچه بيشتر مي جويمت دورتر مي يابمت. انگار به قهقرا مي روم. باز اشعه هاي سيمگون مهتاب به باديه سرك كشيده است وخاطراتت را در جانم حل مي كند... دست در دست مهتاب به سويت روان شدم. ترا مي ديدم در هيچ . نسيم معطرت در ميان گيسوان كودكي گريز پاي به رقص درامده بود.بركه همه ايينه اي بود كه عكس ترا با مهر در بغل گرفته بود و صامت و بي صدا همچون اغوش پر مهر مادري بستر خوابهاي طلايي ات شده بود
ترا مي ديدم در ابر در باد در غنچه اي سر از خاك بر نيامده و در هيچ... ترا مي ديدم و نمي ديدم. حال عجيبي داشتم
تمام اعضاي شب نشان از تو بي نشان در خود داشت و چشمان من سرمست موسيقي نگاهت اشفته و پريشان خاطراتت را ابياري مي كرد. خاطراتت نهالي مي شد هزار ساله . نهالي جوان و فرتوت. خشك و شكسته و بي بار و بر كه با نسيمي نازك مي شكست و در عمق زمين فرو مي رفت. و باز تولدي دوباره و نهالي ديگر... و من سالهاست كه در شبهاي عميق ترا مي جويم و سرابي بيش نمي يابم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home