Saturday, June 03, 2006

برقا رفته

چند دقيقه اي ميشه كه برقا رفته، درست مثه وقتي كه بچه بودم. دارم مي نويسم، اما در تاريكي محض.حروف به هم مي چسبن، شكل مي گيرن، در هم مي رن يا از هم فاصله مي گيرن.هيچ نمي دونم. سعي مي كنم كه در هم نرن، قاطي نشن، اما من در نتيجه ي اين تلاش سهيم نيستم. دلم مي خواد صبر كنم، و پايان ماجرا رو زير نور به تماشا بشينم. حس جالبيه. به آسمون نگاه مي كنم، يه ستاره خود نمايي مي كنه، اما ماه نه! نورش اونقدر كافي نيست كه كلمات رو تشخيص بدم.
دستم حركت مي كنه، از راست به چپ. خواهرم حرف مي زنه، و من بدون توجه به حرفاش سرمو تكون مي دم.به چهرش توي تاريكي نگاه مي كنم. يه جسم سايه مانند.خطوط پيكرش اما پر ايهامه. دلم براش تنگ شده، كنارمه، ولي دلم براش تنگ شده.دراز مي كشه.مثه هميشه معصوم و پاك. همون خواهر كوچولوي بچگيا.
ياد بچگيام افتادم. زمان جنگ. دوره ي سياه خاموشي...دوران بدي بود و بچگيام با اون عجين.صداي خمپاره، دود، آتيش، گريه ي بچه ها، جونهاي بي روح. صدا، صدا، صدا.
بچه بودم. صدا آذارم مي داد. اما شيطنت هاي كودكانه بود. دستهامو روي گوشهام مي گرفتم، بر مي داشتم و تكرار اين كار با سرعت بيشتر. و صداها بود و نبود. ميومد و مي رفت. نه ديگه نمي خوام بهش فكر كنم.ايكاش مي شد فراموش كرد.تا حالا خيلي وقتا سعي كردم خاطراتي رو فراموش كنم.
چه سكوتي.
صداي بابام اومد. از سفر اومده، دلم براش تنگ شده بود. خيلي. مثه هميشه بوي عطرش مي پيچه تو خونه. بغلش هميشه گرمه. هميشه برام جا داره.
يادم مياد. توي جنگ مي شستم كنار پنجره نكنه بابا تو راه..، بو مي كشيدم. آخه بابا اول بوي عطرش ميومد.به در خونه كه مي رسيد، بوي عطرش مي پيچيد تو كوچه. رد عطرشو دنبال مي كردم. اونوقت با خودم مي گفتم امشبم بابا دارم.
آخ كه چه سخت بود.بعضي از بچه ها يه شب ديگه بابا شون نيومد.
خواهرم خوابش برده. به بالا و پايين اومدن موذون سينش نگاه مي كنم. آرومم مي كنه.
حالا ديگه صداي تيك تيك ساعت هم نظرمو جلب مي كنه.اين يعني زندگي.يعني هنوز هستم. نفس مي كشم. حس قشنكيه. خونه سوت و كوره، هر كي يه جايي به كار خودش مشغوله. شايدم مثه من به ياد خاطره اي افتاده.بابام صدام مي كنه. از راه رسيده. مي خواد كه پيشش باشم.رد عطرشو توي تاريكي دنبال مي كنم.

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

دعا مي كنم هميشه كه عطر بابا ي تو و تموم باباهاي خوب دنيا توي كوچه هاي كشورم بپيچه .

12:45 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام خانم صادقی نمی دونستم وبلاگ دارید.
از دیدن کامنت و وبلاگ شما خیلی خوشحال شدم
امیدوارم همیشه موفق باشید.

1:34 AM  
Anonymous Anonymous said...

...

12:48 PM  

Post a Comment

<< Home