Thursday, July 13, 2006

ستاره بي ستاره

نخها به هم گره خورده اند
سرنخ اما پيدا
توان بازگشايي اش سخت عقيم مانده به نطفه
سزايم اين نبود اما
كه به جرم بي صبري به چرك بنشيند خنده
زهر خندش را به نيم جو نخرم
كه دندانهايش به كوبش منقار كلاغ مانند است
و شكوفايي اندامش،
به بي قوارگي فرقون خسته به كنج حياط
مرا رها كن
مرا رها كن ازين كج باران آشفته ي ذهن
مرا بسپار
مرا بسپار به خرما پزان دم كرده ي به بي دريچگي اتاقم
كه سرماي بي پير نگاهت بيش از هيچ به نشخوار مرده ماهيان مانند است.
سنجاق سرم را گم كرده ام
شايد در هجوم خزان فكر
كمگره ي موهايم بر روي پيشاني خود ول كرده است
و مرا عذابي است تا كه دور سازمش از گوشه ي چشم
دستم خط مي خورد
و حروف مي گسلند چه نازك دلانه
مورچه مي شوند بر روي سپيدي كاغذ
همسايه، هوشيار مرز در را به فال گوشي ايستاده
خاك اندازي قرض مي كنمش، ميهمان نا خوانده
تا مرده مورچگان را به تاريكي سطل زباله هبه كنم
آسمان برق مي زند
ناقوس رعد، هوشياري ذهن را به تيغ دريده
نه! ديگر نمي نويسم
نوشته هايم را خواب مي بينم
صبح نزديك است
ستاره بي ستاره!

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

دلم براي نانوشته هايم تنگ شده. ديگر تا مدتي چيزي نخواهم نوشت.

3:25 PM  

Post a Comment

<< Home