ستاره بي ستاره
نخها به هم گره خورده اند
سرنخ اما پيدا
توان بازگشايي اش سخت عقيم مانده به نطفه
سزايم اين نبود اما
كه به جرم بي صبري به چرك بنشيند خنده
زهر خندش را به نيم جو نخرم
كه دندانهايش به كوبش منقار كلاغ مانند است
و شكوفايي اندامش،
به بي قوارگي فرقون خسته به كنج حياط
مرا رها كن
مرا رها كن ازين كج باران آشفته ي ذهن
مرا بسپار
مرا بسپار به خرما پزان دم كرده ي به بي دريچگي اتاقم
كه سرماي بي پير نگاهت بيش از هيچ به نشخوار مرده ماهيان مانند است.
سنجاق سرم را گم كرده ام
شايد در هجوم خزان فكر
كمگره ي موهايم بر روي پيشاني خود ول كرده است
و مرا عذابي است تا كه دور سازمش از گوشه ي چشم
دستم خط مي خورد
و حروف مي گسلند چه نازك دلانه
مورچه مي شوند بر روي سپيدي كاغذ
همسايه، هوشيار مرز در را به فال گوشي ايستاده
خاك اندازي قرض مي كنمش، ميهمان نا خوانده
تا مرده مورچگان را به تاريكي سطل زباله هبه كنم
آسمان برق مي زند
ناقوس رعد، هوشياري ذهن را به تيغ دريده
نه! ديگر نمي نويسم
نوشته هايم را خواب مي بينم
صبح نزديك است
سرنخ اما پيدا
توان بازگشايي اش سخت عقيم مانده به نطفه
سزايم اين نبود اما
كه به جرم بي صبري به چرك بنشيند خنده
زهر خندش را به نيم جو نخرم
كه دندانهايش به كوبش منقار كلاغ مانند است
و شكوفايي اندامش،
به بي قوارگي فرقون خسته به كنج حياط
مرا رها كن
مرا رها كن ازين كج باران آشفته ي ذهن
مرا بسپار
مرا بسپار به خرما پزان دم كرده ي به بي دريچگي اتاقم
كه سرماي بي پير نگاهت بيش از هيچ به نشخوار مرده ماهيان مانند است.
سنجاق سرم را گم كرده ام
شايد در هجوم خزان فكر
كمگره ي موهايم بر روي پيشاني خود ول كرده است
و مرا عذابي است تا كه دور سازمش از گوشه ي چشم
دستم خط مي خورد
و حروف مي گسلند چه نازك دلانه
مورچه مي شوند بر روي سپيدي كاغذ
همسايه، هوشيار مرز در را به فال گوشي ايستاده
خاك اندازي قرض مي كنمش، ميهمان نا خوانده
تا مرده مورچگان را به تاريكي سطل زباله هبه كنم
آسمان برق مي زند
ناقوس رعد، هوشياري ذهن را به تيغ دريده
نه! ديگر نمي نويسم
نوشته هايم را خواب مي بينم
صبح نزديك است
ستاره بي ستاره!

1 Comments:
دلم براي نانوشته هايم تنگ شده. ديگر تا مدتي چيزي نخواهم نوشت.
Post a Comment
<< Home