اينبار به خود خودم
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. با اينكه هنوز چند ساعتي به غروب مانده بود، تيرگي دلگيري روي آسمان نشسته بود. لكه هاي خاكستري رنگ ابر به سرعت در حال رفت و آمد بودند. گاه در هم مي رفتند، از هم فاصله مي گرفتند و يا فقط در توازي هم به سكوت مي ايستادند. ولي هر چه بود اشكال مبهمي در ارتباطشان با هم مي ساختند.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. درست روي مرز ايستاده بود، مرز نقطه اي بر روي جاده كه زمين آسفالت شده را با جاده ي خاكي چند قدم آن طرف تر پيوند داده بود. پيوند بي ربطي بود، شايد هيچ سنخيتي ميان آسفالت مشكي و تازه ي جاده و خاك صدها ساله ي كنار جاده به نظرش نمي آمد.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. درختان سر در هم رفته در دو طرف جاده به نظم ايستاده بودند و حالت وهم انگيز جاده را دو چندان ساخته بودند، چرا كه حتي شمار برگهاي روي درختان از انگشتان يك دست نيز متجاوز نبود. شاخه ها در هم رفته بودند، نه، شايد در هم گره خورده بودند، دست به دست هم داده بودند تا مانعي باشند جلوي جريان سيال نور خورشيد.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. چند قدم جلوتر رفت، گويي بي وزن شده بود و كفشهايش هيچ سايشي با زمين نداشت، به تعبيري بر آب مي خراميد. سنگيني نگاهش به پايين دوخته شد، درست در مرز ميان جاده و درختان سمت راست آن جايي كه فقدان چند درخت، سوراخ عميقي در فضا ايجاد كرده بود. سرش را پايين انداخت. آنچه چشمانش در هود مي بلعيد، دره ي عميق سبزي بود كه به انتهايش خطوط موازي با هم تلاقي كرده بودند و به جز يك سوراخ سياه چيز قابل تشخيص ديگري و جود نداشت. تا چشم كار مي كردسبز بود و سرخ. چمن نرم سبز و دريايي از شقايق سرخ وحشي تا انتهاي خود نقطه.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. چند قدم به عقب برگشت، ته زبانش خشك شده بود، جدايي لبها از هم برايش دشوار شده بود. عقب عقب قدم بر مي داشت كه پشتش به آرامي به سطحي سخت بر خورد. در مرز ايستاده بود. ، درست در مرز ميان جاده و درختان سمت راست آن جايي كه فقدان چند درخت، سوراخ عميقي در فضا ايجاد كرده بود. سرش را بالا آورد، صخره اي سنگين به شيب 90 درجه عمود بر جاده جلو چشمانش سينه ستبر كرده بود. هره ي صخره ي سنگين را با چشم دنبال كرد كه به انتهايش خطوط موازي با هم تلاقي كرده بودند و به جز يك سوراخ سياه چيز قابل تشخيص ديگري و جود نداشت. تا چشم كار مي كرد سنگ بود و پيچك. پيچكهاي رونده تا انتهاي خود نقطه.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. هميشه جاده را دوست مي داشت، شايد غربتش را و يا پايكوبي سكوتش را.لحظه اي ايستاد، گوش كرد.سكوتش گوشخراش شده بود و زبانش نيزقاصر از خردك آوايي. سخت بر خود لرزيد. گويي زبان از باد برده بود.شايد به جايي، در زماني، همره همگنان غار تجلي آرزوهاي دور و درازش را به تماشا ايستاده بود.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. اولين چشمك هاي ستاره ي زهره، جايي در نزديكي بلندترين شاخه ي درخت با طپش هاي قلبش عجين شده بود. هميشه جاده را دوست مي داشت، نه از نوع صافش، كه جاده ي منحني را و بي خبري از انتهاي خطوط منحني اش. دوست مي داشت كه تلاقي بي قانون خطوطش راخود بر پاي خويش ايستاده به نظاره بنشيند. شاد بود، شاد تر از هميشه و با اطمينان از هيچ! و شوري عجيب، پس مصمم تر شد، قدم آغاز گرفت و سفر...و سكوت ديگر نبود. انعكاس قدم هايش در دل كوه راست و دره ي عميق به شيوني مانند بود. و رفت و رفت... ديگر نوري نبود.آسمان رخت تاريكي به تن كرده بود، يعني كه شب آغازيدن گرفت.
او رفت و انتهاي جاده هيچوقت راست نشد و نه راز توازي خطوط فاش! او رفت.
سالها گذشت، قرنها شايد. جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. آسفالت سياه جاده ديگر فرو ريخته، كهنه و شكسته. ديگر مرزي نبود ميانش با خاك كهن هزاران ساله. او رفت به انتهاي خطوط. سكوت هنوز حكمفرما بود. گرد ساليان بر همه چيز نشسته بود، اما انعكاس صداي قدمها هنوز در دل كوه راست و دره ي عميق به شيوني مانند بود.
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. با اينكه هنوز چند ساعتي به غروب مانده بود، تيرگي دلگيري روي آسمان نشسته بود. لكه هاي خاكستري رنگ ابر به سرعت در حال رفت و آمد بودند. گاه در هم مي رفتند، از هم فاصله مي گرفتند و يا فقط در توازي هم به سكوت مي ايستادند. ولي هر چه بود اشكال مبهمي در ارتباطشان با هم مي ساختند.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. درست روي مرز ايستاده بود، مرز نقطه اي بر روي جاده كه زمين آسفالت شده را با جاده ي خاكي چند قدم آن طرف تر پيوند داده بود. پيوند بي ربطي بود، شايد هيچ سنخيتي ميان آسفالت مشكي و تازه ي جاده و خاك صدها ساله ي كنار جاده به نظرش نمي آمد.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. درختان سر در هم رفته در دو طرف جاده به نظم ايستاده بودند و حالت وهم انگيز جاده را دو چندان ساخته بودند، چرا كه حتي شمار برگهاي روي درختان از انگشتان يك دست نيز متجاوز نبود. شاخه ها در هم رفته بودند، نه، شايد در هم گره خورده بودند، دست به دست هم داده بودند تا مانعي باشند جلوي جريان سيال نور خورشيد.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. چند قدم جلوتر رفت، گويي بي وزن شده بود و كفشهايش هيچ سايشي با زمين نداشت، به تعبيري بر آب مي خراميد. سنگيني نگاهش به پايين دوخته شد، درست در مرز ميان جاده و درختان سمت راست آن جايي كه فقدان چند درخت، سوراخ عميقي در فضا ايجاد كرده بود. سرش را پايين انداخت. آنچه چشمانش در هود مي بلعيد، دره ي عميق سبزي بود كه به انتهايش خطوط موازي با هم تلاقي كرده بودند و به جز يك سوراخ سياه چيز قابل تشخيص ديگري و جود نداشت. تا چشم كار مي كردسبز بود و سرخ. چمن نرم سبز و دريايي از شقايق سرخ وحشي تا انتهاي خود نقطه.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. چند قدم به عقب برگشت، ته زبانش خشك شده بود، جدايي لبها از هم برايش دشوار شده بود. عقب عقب قدم بر مي داشت كه پشتش به آرامي به سطحي سخت بر خورد. در مرز ايستاده بود. ، درست در مرز ميان جاده و درختان سمت راست آن جايي كه فقدان چند درخت، سوراخ عميقي در فضا ايجاد كرده بود. سرش را بالا آورد، صخره اي سنگين به شيب 90 درجه عمود بر جاده جلو چشمانش سينه ستبر كرده بود. هره ي صخره ي سنگين را با چشم دنبال كرد كه به انتهايش خطوط موازي با هم تلاقي كرده بودند و به جز يك سوراخ سياه چيز قابل تشخيص ديگري و جود نداشت. تا چشم كار مي كرد سنگ بود و پيچك. پيچكهاي رونده تا انتهاي خود نقطه.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. هميشه جاده را دوست مي داشت، شايد غربتش را و يا پايكوبي سكوتش را.لحظه اي ايستاد، گوش كرد.سكوتش گوشخراش شده بود و زبانش نيزقاصر از خردك آوايي. سخت بر خود لرزيد. گويي زبان از باد برده بود.شايد به جايي، در زماني، همره همگنان غار تجلي آرزوهاي دور و درازش را به تماشا ايستاده بود.
دلش هوري ريخت پايين!
جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. اولين چشمك هاي ستاره ي زهره، جايي در نزديكي بلندترين شاخه ي درخت با طپش هاي قلبش عجين شده بود. هميشه جاده را دوست مي داشت، نه از نوع صافش، كه جاده ي منحني را و بي خبري از انتهاي خطوط منحني اش. دوست مي داشت كه تلاقي بي قانون خطوطش راخود بر پاي خويش ايستاده به نظاره بنشيند. شاد بود، شاد تر از هميشه و با اطمينان از هيچ! و شوري عجيب، پس مصمم تر شد، قدم آغاز گرفت و سفر...و سكوت ديگر نبود. انعكاس قدم هايش در دل كوه راست و دره ي عميق به شيوني مانند بود. و رفت و رفت... ديگر نوري نبود.آسمان رخت تاريكي به تن كرده بود، يعني كه شب آغازيدن گرفت.
او رفت و انتهاي جاده هيچوقت راست نشد و نه راز توازي خطوط فاش! او رفت.
سالها گذشت، قرنها شايد. جاده منحني بود، آخرش را با چشم نمي شد تشخيص داد. آسفالت سياه جاده ديگر فرو ريخته، كهنه و شكسته. ديگر مرزي نبود ميانش با خاك كهن هزاران ساله. او رفت به انتهاي خطوط. سكوت هنوز حكمفرما بود. گرد ساليان بر همه چيز نشسته بود، اما انعكاس صداي قدمها هنوز در دل كوه راست و دره ي عميق به شيوني مانند بود.

7 Comments:
سلام . بعد از مدتها با دست پر اومدي آزاده صادقي. خوشحالم.بسيار.
راستي. يادم رفت بگم كه جاده ات منو وسوسه مي كنه. هوس رفتن... به كجا؟ نمي دونم.
دوست داشتم!!!
اينجا كامنت گذاشتن چه سخته....جه روياي بي نهايتي بود در اين جاده منحني قدم گذاشتن... دوست دير يافته...با هم بمانيم.
دلم هري ريخت پايين .. از اين جاده ي منحني ميترسم آزاده ! خسته ام... خيلي خسته ام...
hey, very welldown, go on u have the gift.
one day we will hear about u more, where is your profile to see your atmosphere, go on anyway KHANOM AZADEH SADEGHI, just to memorize your name.
سلام- بعد از سالها- خیسی چشم از اشک شوق تولد ستاره ای دیگر که مثل فروغ احساس می کند و مثل ساعدی می نویسد. همچنان اتمسفر شما مورد درخواست است , دانشجو؟ رشته تحصیلی؟ متولد شهر ؟ ساکن ؟
Post a Comment
<< Home