به همبازي كودكيهايم كه روزي گم شد ميان زمان
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان من و زمان
گناه نا بخشئده ام اين بود
كه نه به خود به بوي زمان آغشته شدم.
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان من و درخت
يا بام و هوا؟
هيچ يادم نيست
و مرا زين بي سببي گناهي نيست
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان بغض دختركي خرد و دل بازيگوش دختري جوان
پيراهن صورتي ام را روزي جا گذاشتم در تاكسي
و تمناي تنم را به حضورش شايد نيز
بادبادكهايم را گم كرده ام
زيرا ديگر قوري كوچك اسباب بازيهايم عطر هيچ چاي را به نيش نمي كشد
و دست هيچ تمنا عروسكهاي دلخورم را به گرماي آغوشي ميهمان نمي شود
و تخم مرغهاي رنگ شده عيد سالهاست كه شكسته اند
بادبادكهايم را گم كرده ام
و همبازي بازيهاي كودكانه ام را نيز
گوشواري از گيلاس مي آويختم، آه دردآلود پيراهن صورتي ام
چه كودكانه طنازي مي كردم.
و همبازي خجالتي ام با نگاههاي زير چشمي دزدانه
چه سنگدلانه آجري بر سرش كوفتم
و او نيز در پاسخ خيل خروس جنگي هايش را به جانم
و دخترك تپل كند در فرار كردن
نه ديگر همبازي نيست
شايد او نيز ميان ما و زمان گم شده است
بادبادكهايم را گم كرده ام
سه شنبه شبها آش مي پختم
در قابلامه مس هاي مادر بزرگ
گل هاي پر پر شده، برگهاي خرد شده، خاك و سنگ و اندكي آب به ميزان لازم
اين بود آش سفره ي خاله بازيهايم
آه يادم آمد
و سيب هاي كال حياط نيز
كه آرزوي رسيدنش به درخت خيالي بود
بادبادكهايم را گم كرده ام
و نقشه ي گنج پنهان خانه پشتي مان را
چكمه، چراغ قوه، كيف برزنتي و قاضي نان و پنير و سبزي
و تمناي گنج هرگز نيافته ام
به دنبالش به همراه اسب سپيد يالم(دوچرخه زرد قناري)
و سنگي كه گير كرد به زير چرخش
بر زمين كوفتم و پاي زخمي، خون، اشك ، هق هق
بازي اشكنك داره، سر شكستنك داره
و دوباره خنده، دوباره ، دوباره
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي بالاي كمد در كنار كفشهاي پاشنه بلند مامان
و دزد شب رو و مشت بزرگ پنبه فرو به پشت كفش
تا كه جاي گيرد پاهايم به نرمي
و روژ لب هاي رنگين روي ميز توالت
و صورت نقاشي شده من در بعد ازظهرهاي به خواب آلوده بزرگترها
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان جعبه مداد رنگيهايم و دفتر هميشه سفيد نقاشي ام
نه ديوار را ترجيح مي دهم
و نقش بادبادكها به روي ديوار
و مچ گيري هاي غضب آلوده
و نقشه اي ديگر، اينبار حقه پاك كن به حكم ماست مالي
بادبادكهايم را گم كرده ام
باد مي آيد
خورشيد اما در اوج
آسمان آبي رنگ
درست عين دوران كودكي ام
وه ابر ها كنار مي روند
و بادبادكهاي رنگ وارنگم از پس سالها
رقص كنان پهنه دريا رنگ آسمان را به طنازي مي رقصند
و هنوز گوشوارهاي گيلاس به گوشهايم آويزان
و صدايي از دور...
كيست؟
شايد همبازي كودكيهايم.!
شايد جايي ميان من و زمان
گناه نا بخشئده ام اين بود
كه نه به خود به بوي زمان آغشته شدم.
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان من و درخت
يا بام و هوا؟
هيچ يادم نيست
و مرا زين بي سببي گناهي نيست
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان بغض دختركي خرد و دل بازيگوش دختري جوان
پيراهن صورتي ام را روزي جا گذاشتم در تاكسي
و تمناي تنم را به حضورش شايد نيز
بادبادكهايم را گم كرده ام
زيرا ديگر قوري كوچك اسباب بازيهايم عطر هيچ چاي را به نيش نمي كشد
و دست هيچ تمنا عروسكهاي دلخورم را به گرماي آغوشي ميهمان نمي شود
و تخم مرغهاي رنگ شده عيد سالهاست كه شكسته اند
بادبادكهايم را گم كرده ام
و همبازي بازيهاي كودكانه ام را نيز
گوشواري از گيلاس مي آويختم، آه دردآلود پيراهن صورتي ام
چه كودكانه طنازي مي كردم.
و همبازي خجالتي ام با نگاههاي زير چشمي دزدانه
چه سنگدلانه آجري بر سرش كوفتم
و او نيز در پاسخ خيل خروس جنگي هايش را به جانم
و دخترك تپل كند در فرار كردن
نه ديگر همبازي نيست
شايد او نيز ميان ما و زمان گم شده است
بادبادكهايم را گم كرده ام
سه شنبه شبها آش مي پختم
در قابلامه مس هاي مادر بزرگ
گل هاي پر پر شده، برگهاي خرد شده، خاك و سنگ و اندكي آب به ميزان لازم
اين بود آش سفره ي خاله بازيهايم
آه يادم آمد
و سيب هاي كال حياط نيز
كه آرزوي رسيدنش به درخت خيالي بود
بادبادكهايم را گم كرده ام
و نقشه ي گنج پنهان خانه پشتي مان را
چكمه، چراغ قوه، كيف برزنتي و قاضي نان و پنير و سبزي
و تمناي گنج هرگز نيافته ام
به دنبالش به همراه اسب سپيد يالم(دوچرخه زرد قناري)
و سنگي كه گير كرد به زير چرخش
بر زمين كوفتم و پاي زخمي، خون، اشك ، هق هق
بازي اشكنك داره، سر شكستنك داره
و دوباره خنده، دوباره ، دوباره
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي بالاي كمد در كنار كفشهاي پاشنه بلند مامان
و دزد شب رو و مشت بزرگ پنبه فرو به پشت كفش
تا كه جاي گيرد پاهايم به نرمي
و روژ لب هاي رنگين روي ميز توالت
و صورت نقاشي شده من در بعد ازظهرهاي به خواب آلوده بزرگترها
بادبادكهايم را گم كرده ام
شايد جايي ميان جعبه مداد رنگيهايم و دفتر هميشه سفيد نقاشي ام
نه ديوار را ترجيح مي دهم
و نقش بادبادكها به روي ديوار
و مچ گيري هاي غضب آلوده
و نقشه اي ديگر، اينبار حقه پاك كن به حكم ماست مالي
بادبادكهايم را گم كرده ام
باد مي آيد
خورشيد اما در اوج
آسمان آبي رنگ
درست عين دوران كودكي ام
وه ابر ها كنار مي روند
و بادبادكهاي رنگ وارنگم از پس سالها
رقص كنان پهنه دريا رنگ آسمان را به طنازي مي رقصند
و هنوز گوشوارهاي گيلاس به گوشهايم آويزان
و صدايي از دور...
كيست؟
شايد همبازي كودكيهايم.!

11 Comments:
براي بادبادكهاي بلند پرواز كودكي...براي بغض دختركي خرد...براي ياد پيراهن صورتي...قوري اسباب بازي...براي تمام يادهاي فراموش نشدني...ممنون.
عزيزم ... عزيزدلم ! مياي بادبادك بسازيم .فقط خودمون دوتا... دوستت دارم ...
من اول يه جايي يه گنج قايم ميكردم و بعد شال و كلاه ميكردم و ميرفتم دنبالش...
كتلت گِل و برگ هم خيلي خوشمزه ميشد...
اين جمله را قبلا براي رويا بيژني هم نوشته بودم. اگر درست خاطرم مانده باشد:
كاش هرگز آن روز از درخت انجير پايين نيامده بودم. كاش.
تو كامنتهام يك عزيز هست بنام شاسوشا ... سر بزن بهش . از كامنت تو به من شعري ساخته . دوسش دارم
بادبادک ها را در کودکی جا گذاشتیم.
حالا ببین چقدر در ساختن همان بادبادک ناتوانیم.
می بینی؟
باور کنید از این کوتاهتر هم میشد نوشت
انگار کامنت شما جواب نمیدهد
اما میشود کار را کوتاتر نوشت وقت کردی سری بزن
آقاي جعفري راستش شما آدرس وبلاگونو نداده بوديد تا جواب بدم. راستش طولاني بودن حرفام رو قبول دارم. اين چيزيه كه بهش خيلي فكر كردم. اما درست جايي كه شروع مي كنم جيزي در وجودم ادامه مي ده و اجازه ي هر جلوني رو ازم مي گيره. حق با شماست. اما كودك وجود من بازيگوشي هاش حالا تبديل به كلمه شده.
آزاده ام ! چيزيم نيست جز آزردگيم از جنگ و خون. همين...
هر چه به ذهن آيد بايد به قلم آيد حداقل اينجا .مهم نيست بلند يا كوتاه باشه.مهم اينه كه آدم تخليه بشه. البته اين نظر منه.به اميد ديدار
Post a Comment
<< Home