جهان وارونه
سرم را از پايين تخت آويزان كرده ام. همه چيز بر عكس است. اوه خداي من! كوهي از لباس از سقف آويزان است. چيزي زير كنگه شلوار پشت و رو نظرم را به خود جلب مي كند. سفيدي اش چشمم را مي زند. دست دراز مي كنم و دفترم را از زير كنگه شلوار پشت و رو آويزان از زير سقف كش مي روم.
يك صفحه باز است.آماده انگار. هنوز بر عكسم. چيزي سخت در ميان گلويم حس مي كنم. خون به زير پوست صورتم دويده. ارتعاش گرما را تماشا مي كنم. بر روي سقف و به زير آوار لباس قلمم را پيدا مي كنم. به روي تخت مي غلتم.هوس لواشك ترش كرده ام. چشمم به كتابخانه مي افتد. كتابها مرتبند و اين خود معجزه ايست. نقطه اي سياه ميان رباعيات خيام و هشت كتاب سهراب خودنمايي مي كند. يعني جاي خالي چه كتابي را چشم به راه است؟ فكر مي كنم: اومممممممم... آره آخرين كتابي كه هفته ي پيش براي بار دوم خواندم را مي پسندم. ميرا اثر كرستوفر فرانك.حالم را حسابي جا آورد. مدتي بود كه هر كتابي را شروع مي كردم هنوز به يك سوم آن نرسيده به قفسه كتاب بر مي گرداندم. اما ميرا چيز ديگري بود.امشب گويي ميرايم. و ميان ديوارهاي شفاف شيشه اي محصور. دلم به هم مي خورد. اثر آويختگي هنوز در معده ام باقي است. به ياد تهوع مي افتم. ژان پل سارتر. بازيچه ي جديدم. حس خوبي به من مي دهد. حس غريبگي نمي كنم. انگار سالهاست مي شناسمش. طرز نگارشش را دوست دارم. به قدر ميرا شايد. اين روزها سخت مشغول ترجمه ي چند مقاله در مورد كانسپچوال آرت هستم. كششي عجيب به اين گونه پيدا كرده ام. اعصابم را اما خرد مي كند. هر چه بيشتر مي خوانم كمتر مي دانم. اما نه سرگرمي خوبي است. ايده هايم را تند تند يادداشت مي كنم. 1-2-3-...54 .و دفترم را مي بندم. يعني قابل اجرايند؟ آه خداي من چقدر اين گونه را مي پسندم. صداي ماشين آب پاش تمركزم را از هم مي درد. زمزمه ي آب مرا با خود مي برد. به تمام خاطرات آبها. تشنه ام مي شود. قوطي آب هنوز اينجاست. اه گرم شده و بوي ماندگي مي دهد. چند روزي مي شود به نيمه رسيده اما خالي نشده. چشمهايم را مي بندم. ماهي كوچكي در آب به نيمه رسيده شنا مي كند. تنهايش مي گذارم. به اتفاقات چند دقيقه ي اخيرم فكر مي كنم. باورم نمي شود. تمام حال من تبديل به گذشته اي مي شود كه شايد تا ماه ديگر حتي در ماندگاري اثرش نيز شبه ايست. چه كسي ارزش رويدادها را تعين مي كند؟ آيا اهميت امشب كمتر از روز تولدم است؟ دلم به هم مي خورد. صورتم خنك شده است. موبايلم بوق مي زند. بايد شارژ شود. چند تاميسد كال دارم. طبق معمول روي مود ويبره خوابيده. يك ماشين بازي حسابي مي كنم. هميشه رانندگي ام اينجا بهتر از توي خيابان بوده است. موسيقي احمقانه اي گوش مي دهم. يك راك اند رول تند. پشه ها به وجد آمده اند. چند دقيقه اي مي شود كه جاي نيش هايشان را مي خوارانم. اما بد تر مي شود. نمي دانم اثر آهنگ است يا من يا ميرا يا تهوع يا... سرم را از پايين تخت آويزان كرده ام. همه چيز بر عكس است. اوه خداي من! كوهي از لباس از سقف آويزان است. پشه ها ميان زمين و سقف معلقند. سرم سنگين شده است. دلم به هم مي خورد. كسي در گوشم هايكو مي خواند. پشه ها شايد.
