مي صافي

چراغها خاموشند.شب اما چه روشن! پرده اتاق بي تكان و چشمانم همچنان بي خواب!
نور فرسوده ي چراغ كوچه، برگهاي درخت خرمالو را به نوازش مشغول است و نور شمع فانوس چوبي ام به من. ماه در اوج و ستارگان به گستاخي تمام گرداگردش به نورافشاني مشغول! گستاخي شان را مي پسندم. خردك شررشان را نه جاي خجلت از نور افشاني ماه است. چرا كه هريك ماهي اندر سينه اند! گستاخي شان را مي ستايم. چرا كه همدمي ماه را صله بخشندشان.
شجاعت موهبتي است كه هركس را نشايد. شجاعان وارثان گنجينه هاي عفاف ملكوتند. و ديگران را مرده ريگ پس مانده شان. بزرگي همه كس را نشايد. چون نيك بينديشي صحبت ماه و نوشيدن از مي نابش بزرگاني چون ستارگان را شايد.
و خيام بزرگ در طربخانه ي ماهش به شجاعت برخواند كه:
" ساقي گل و سبزه بس طربناك شده است
درياب كه هفته دگر خواب شده است
مي نوش و گلي بچين كه تا در نگري
گل خاك شده است و سبزه خاشاك شده است "
بزرگي مي گفت: تقدير تا به يك نوبت ما را با بخت و اقبال خويش روبه رو خواهد ساخت و اين تويي كه خواه به شجاعت دست تقدير بوسي و پرده برافكني و خود سازي هر آنچه خواهي و يا به انكار گويي كه قسمت نبود و خدا نخواست. دوزخ را نه مكان عاشقان بود كه وعده گاه منكران و ترسويان باشد.
" گويند كه دوزخي بود عاشق و مست
قولي ست خلاف، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود
فردا باشد بهشت همچون كف دست! "
خواب به چشمانم نمي آيد. از شريعتي ديازپامي طلب مي كنم.در سكوتش به نجوا مي گويد:
"من عصيان مي كنم، پس هستم همچون "سارتر" نه فكر ميكنم پس هستم چون"دكارت" و باز مي گويد: شب را با "آندره ژيد " سحر كن! وي نيز مرا با " ناتاناييل" هم آغوش مي كند:
" ناتاناييل، ترديد بر سر دوراهي ها تمامي عمر ما را به سرگشتگي دچار ساخته. چه بگويمت؟ چون بينديشي هر انتخابي هولناك است و نيز حريتي كه انسان را به هيچ وظيفه اي راهبري نكند!!! اين راه را بايد در سرزميني انتخاب كرد كه از هيچ سو شناخته نيست و در آن هر كس كشفي مي كند و چون نيك متذكر باشي كه همان كشف را جز براي خويشتن نمي كند!!!"
"بشكن طلسم حادثه را، بشكن
مهر سكوت از لب خود بردار
منشين به چاهسار فراموشي
بسپار گام خويش به ره
تكرار كن حماسه ي خود تكرار"
ما را مي صافي و وعده ي ديدار ماه به انتظار نشسته است. شب نزديك است و صداي پايش در گوشم به انعكاس نشسته است. شازده كوجولو را به ياد ما آورم. پسرك شيريني بود. هنوز طنين كودكانه ي صدايش در شام گوشم به نجوا مي خواند:
"من اكنون صداي پايي را مي شناسم كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند."
سپيده از پس پشت برگهاي درخت خرمالو سر زده. دكلمه ي شعر خيام با صداي پر قدرت "شاملو" نويد آفتاب مي دهد:
"من بي مي ناب زيستن نتوانم
بي باده كشيد بار تن نتوانم
من بنده ي آن دمم كه ساقي گويد:
يك جام دگر بگير و من نتوانم"
