Tuesday, March 28, 2006

سكوت

موسيقي روان است.
صداي به حزن آلوده ي شجريان به ناله مي خواند:

در اين سراي بي كسي، كسي به در نمي زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند
يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نمي كند
كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند
نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار
دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند

و باران مي بارد، دانه هايش در هوا چرخ مي خورد، به اطراف مي پراكند و با سري پر طمطراق و نفسي خوش بر زمين مي كوبد.تقققققققق. و مي انديشم در اين بي خودي خود ساخته اش ، وي را چه سود است آيا؟
و شايد ديگر قطره ها گوي رقابت رادر پايكوبي ماتمش از هم مي ربايند؟! و يا شايدنيز بي هيچ تفكري از هم پيروي مي كنند؟!

گذرگهي است پر ستم كه اندر او به غير غم
يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند
دل خراب من دگر خراب تر نمي شود
كه خنجر غمت ازين خراب تر نمي زند!

پنجره باز است، هرم نفسهايم، شفافيت شيشه را لكه دار مي كند؛ و هرم نفسهاي چاي شفافيت مرا نيز.جرعه اي مي نوشم. قند را خاصيت التيام تلخي چاي است.

چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟
برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمي زند!

سر مي گردانم، پريشاني اتاقم چه شاعرانه اجسام را احاطه كرده است. ذغالهاي طراحي ام چه متواضعانه فشار انگشتانم را لبخند مي زنند، ورقهاي تا ساعتي پيش سپيد طراحي ام اينك ، چه مودبانه طرحهاي بر آمده از خيالم را آواز مي كند.

نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر كسي تبر نمي زند!!!

و شعر تر "سايه" چه حكيمانه طراوت باران را سهيم مي شود.
به استكان خالي چاي مي نگرم. لبه ي استكان هنوز به عرق نفسهايم آغشته است. و وي را درين بي فخر بودن ها گناهي نيست!
به دانه هاي باران مي انديشم. همه يكدست، همه يكجور، همه بي خويش. آيا در اين ميان يكي را ياراي آهنگ گستاخي ساز كردن هست؟ شايد خيال صعود و نه نزول و خواب؟ آيا دانه اش را پر پروازي هست؟ و اگر بالي بود، مجال پروازي هست؟ آيا جاذبه ي نيوتن وي را نيز خوش است؟ اين كشف، او را نيز مجال پاسداشتي است؟ هيچ كس نمي داند و نخواهد دانست. رازهاي بزرگ هماره سر به مهر باقي خواهند ماند و انديشمندان بزرگ شايد نيز هم!
پس اين شد كه آدميان چشمان خود بر بستند،با هم آواز بر كردند كه:
"خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو!"
پس آنجا بود كه"حميد مصدق" به بانگ بلند فرياد بر آورد كه:

هميشه مي گفتم:
من و سكوت؟
محال است
سكوت عين زوال است
سكوت،
نفس رضايت
سكوت عين قبول است
سكوت،
كه در زمينه اشراق اتصال به حق
در اين زمانه نزول است
سكوت،
يعني مرگ.
كجايي اي انسان؟
عصاره ي عصيان
چگونه مسخ شدي
با سكوت خو كردي
تو اي آفريده ي هر آفريده
بر تو چه رفت؟
كز آفريده ي خود
از خداي بي همتا
به لابه مرگ مفاجاة آرزو كردي؟

فالي مي زنم. نه به حافظ كه به مولانا و مي آيد:

من غلام قمرم،غير قمر هيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكر هيچ مگو
سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
ورازين بي خبري رنج ببر، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم،عشق مرا ديد و بگفت:
آمدم، نعره مزن،جامه مدر، هيچ مگو
گفتم: اي عشق، من از چيز دگر مي ترسم
گفت: آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو
من به گوش تو سخنهاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي، جز كه به سر هيچ مگو
قمري،جان صفتي در ره دل پيدا شد
در ره دل چه لطيف است سفر،هيچ مگو
گفتم: اي دل چه مه است اين، دل اشارت مي كرد
كه نه اندازه ي توست، اين بگذر،هيچ مگو
گفتم: اين روي فرشته ست يا بشر است
گفت:اين غير فرشته ست و بشر،هيچ مگو
گفتم:اين چيست بگو زيرو زبر خواهم شد
گفت: مي باش چنين زير و زبر،هيچ مگو
اي نشسته تو دراين خانه ي پر نقش و خيال
خيز ازين خانه برو،رخت ببر،هيچ مگو
گفتم:اي دل پدري كن، نه كه اين وصف خداست
گفت:اين هست،ولي جان پدر هيچ مگو

و اينك "من" چه خواهم گفت؟
و باران همچنان مي بارد.