Wednesday, August 09, 2006

جهان وارونه



سرم را از پايين تخت آويزان كرده ام. همه چيز بر عكس است. اوه خداي من! كوهي از لباس از سقف آويزان است. چيزي زير كنگه شلوار پشت و رو نظرم را به خود جلب مي كند. سفيدي اش چشمم را مي زند. دست دراز مي كنم و دفترم را از زير كنگه شلوار پشت و رو آويزان از زير سقف كش مي روم.
يك صفحه باز است.آماده انگار. هنوز بر عكسم. چيزي سخت در ميان گلويم حس مي كنم. خون به زير پوست صورتم دويده. ارتعاش گرما را تماشا مي كنم. بر روي سقف و به زير آوار لباس قلمم را پيدا مي كنم. به روي تخت مي غلتم.هوس لواشك ترش كرده ام. چشمم به كتابخانه مي افتد. كتابها مرتبند و اين خود معجزه ايست. نقطه اي سياه ميان رباعيات خيام و هشت كتاب سهراب خودنمايي مي كند. يعني جاي خالي چه كتابي را چشم به راه است؟ فكر مي كنم: اومممممممم... آره آخرين كتابي كه هفته ي پيش براي بار دوم خواندم را مي پسندم. ميرا اثر كرستوفر فرانك.حالم را حسابي جا آورد. مدتي بود كه هر كتابي را شروع مي كردم هنوز به يك سوم آن نرسيده به قفسه كتاب بر مي گرداندم. اما ميرا چيز ديگري بود.امشب گويي ميرايم. و ميان ديوارهاي شفاف شيشه اي محصور. دلم به هم مي خورد. اثر آويختگي هنوز در معده ام باقي است. به ياد تهوع مي افتم. ژان پل سارتر. بازيچه ي جديدم. حس خوبي به من مي دهد. حس غريبگي نمي كنم. انگار سالهاست مي شناسمش. طرز نگارشش را دوست دارم. به قدر ميرا شايد. اين روزها سخت مشغول ترجمه ي چند مقاله در مورد كانسپچوال آرت هستم. كششي عجيب به اين گونه پيدا كرده ام. اعصابم را اما خرد مي كند. هر چه بيشتر مي خوانم كمتر مي دانم. اما نه سرگرمي خوبي است. ايده هايم را تند تند يادداشت مي كنم. 1-2-3-...54 .و دفترم را مي بندم. يعني قابل اجرايند؟ آه خداي من چقدر اين گونه را مي پسندم. صداي ماشين آب پاش تمركزم را از هم مي درد. زمزمه ي آب مرا با خود مي برد. به تمام خاطرات آبها. تشنه ام مي شود. قوطي آب هنوز اينجاست. اه گرم شده و بوي ماندگي مي دهد. چند روزي مي شود به نيمه رسيده اما خالي نشده. چشمهايم را مي بندم. ماهي كوچكي در آب به نيمه رسيده شنا مي كند. تنهايش مي گذارم. به اتفاقات چند دقيقه ي اخيرم فكر مي كنم. باورم نمي شود. تمام حال من تبديل به گذشته اي مي شود كه شايد تا ماه ديگر حتي در ماندگاري اثرش نيز شبه ايست. چه كسي ارزش رويدادها را تعين مي كند؟ آيا اهميت امشب كمتر از روز تولدم است؟ دلم به هم مي خورد. صورتم خنك شده است. موبايلم بوق مي زند. بايد شارژ شود. چند تاميسد كال دارم. طبق معمول روي مود ويبره خوابيده. يك ماشين بازي حسابي مي كنم. هميشه رانندگي ام اينجا بهتر از توي خيابان بوده است. موسيقي احمقانه اي گوش مي دهم. يك راك اند رول تند. پشه ها به وجد آمده اند. چند دقيقه اي مي شود كه جاي نيش هايشان را مي خوارانم. اما بد تر مي شود. نمي دانم اثر آهنگ است يا من يا ميرا يا تهوع يا... سرم را از پايين تخت آويزان كرده ام. همه چيز بر عكس است. اوه خداي من! كوهي از لباس از سقف آويزان است. پشه ها ميان زمين و سقف معلقند. سرم سنگين شده است. دلم به هم مي خورد. كسي در گوشم هايكو مي خواند. پشه ها شايد.

17 Comments:

Anonymous Anonymous said...

خواستي خودت را بالا بياوري
اما نشد.
نشد.

9:59 PM  
Anonymous Anonymous said...

خودت ميداني كه اگر اين نوشته هاي مقطع و كوتاه را يكدست كني ميتواني قصه نويس ِخوبي شوي؟

10:05 PM  
Anonymous Anonymous said...

تو ميتواني فقط سعي كن...

10:06 PM  
Anonymous Anonymous said...

دلم برای میرا تنگ شده.میرای منه که این حس روت ایجاد کرده؟ آخ خیلی دلم تنگ شده

12:40 PM  
Anonymous Anonymous said...

بالا آوردن خود
بد بود ؟

8:50 AM  
Anonymous Anonymous said...

صد بار گفتم بچّه را در خانه هاي خالي نگذار
در پنج ِ عمودي
که مي رود بالا که ...
.
.
.
به روزم

2:08 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام
وبلاگ زيبايی داريد و قلمی شيوا
موفق هستيد موفق تر باشيد
يا حق

9:48 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام. من خيلي حواسپرتم. از اونجا كه فكر مي كردم براي اين پستت كامنت نوشتم و الان مي بينم كه نه. راستش در اين لحظه چيزي به ذهنم نمي رسه فقط اينو بگو كه فعل مي خوارانم بصورت مي خارانم صحيح است. ;)

3:16 AM  
Anonymous Anonymous said...

اين كه از اين زاويه وارونه ببينيد يكي از همان سوژه هاي 1 تا54 بود؟...ايده خوبيه براي يك ويديوآرت...

2:35 PM  
Anonymous Anonymous said...

جانم ! عزيزم!

7:29 PM  
Anonymous Anonymous said...

salam va sepas va eradat.

6:30 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام و سپاس و ارادت.

6:31 AM  
Anonymous Anonymous said...

با اجازه نامتان را در پيوندهاي نيك آهنگ گذاشتم...

3:47 PM  
Anonymous Anonymous said...

hey hey, watch yourself, how dare to call J.P. SARTER a toy or something?

1:20 PM  
Anonymous Anonymous said...

فكر مي كنم همچين تجربه اي داشتم قبلا...
براي من از حال عادي قابل تحمل تر بود

7:44 AM  
Anonymous Anonymous said...

سلام. خيلي وقته آپ نكردي. منتظريم.

4:18 AM  
Anonymous Anonymous said...

... مدتهاست كه تازه نمي شود اين صفحه...دلتنگ مي مانيم...

3:55 PM  

Post a Comment

<< Home