Thursday, April 28, 2005

\/\/\/\/\----------------

تمام وجودش مي لرزيد. دستاش يخ زده بود. ديگه چشاش نمي خنديد. برق نمي زد. سحر نمي كرد
مثه ماده شير محتضر بين النهرين به هر زوري كه بود خودشو به طرف سطل آشغال كشوند
دستاش تيكه هاي خرد و مچاله شده ي كاغذ رو مثه قطعه هاي پازل كنار هم مي چيد
چشماش كه چند وعده دل سير از شب تا حالا سخت باريده بود از شدت ورم باز نمي شد
امواج پريشاني كه روي كاغذ نوشته شده بود بد جوري اسير اقيانوس چشماش شده بود
سعي كرد خودشو حفظ كنه. به هر زحمتي بود براي هزارمين بار امواج روي كاغذ رو خوند
عزيزم تو عزيزتر تر از آني كه از آن من شوي

Thursday, April 21, 2005

به ليلاي عزيزم

به ياد مي آورم جا پاهاي آغشته به شن راكه در دل شبهاي تارو مه آلود ساحل رامسر عجين بود به نواي حيراني
و ليلاي عزيزم به ياد مي آوري چه كودكانه سكوت شب را در هم مي شكستيم؟ ليلايي را كه جلو دار بود و نواي موسيقي اش به راه و ما همگي به دنبالش به صف زمزمه كنان كه : دشتهايي چه فراخ!كوههايي چه بلند! در گلستانه چه بوي علفي مي آمد
و چه شبهايي ! در فضايي آميخته به بوي نم و چوب و سير به جشن پتو مشغول جيرجيرك وار غيبت مي كرديم
كه : ه ب ر
به ياد مي آورم شيرين ترين رويا بي هيچ نقش عزيز امير حسن كه دوست مي داشت گل نيشان را
و به ياد آورديم عزيز ترين ليلا را كه امسال به دور از او رنگ خاك حاصلخيز را بلعيديم و بوي علف را زندگي كرديم
و امشب باز موسيقي روان است در كنج اتاق من
و من امشب را به ياد تو و با نواي قاصدك گريستم و گريستم و قاصدكي را به سويت پر دادم
و اينك باز با من بخوان
قاصدك ! هان ! چه خبر آوردي؟
از كجا و از كه خبر آوردي؟

مزمزه ي آفتاب

ساعتهاست كه خيره در نقش قالي اتاق نفس مي كشم
آفتاب گلستان فرش راآبياري مي كند
ثانيه ها مي گذرند و من در اين انجماد نگاه غروب سرخ آفتاب را مز مزه مي كنم
گلها همه رستند. ريشه هاي تو در قالي دويد. اوج گرفت. پر گرفت
نقشها همه جان گرفت و دستي به سويم دراز شد
دستم را دراز كردم. پر گشودم و دست در دست تو تا باغ قالي دوان دوان گم شدم
و اينك ديرگاهي است كه دختري به نقشهاي قالي خيره مانده در حاليكه آفتاب گلستان قالي را آبياري مي كند
ناگهان دستي به سويش دراز مي شود
عطري در جانش مي پيچد
و اينبار ريشه هايم در قالي مي دود. اوج مي گيرم. پر مي گيرم
دخترك غروب آفتاب را مزمزه مي كند
دستي به سويم دراز مي شود

Friday, April 15, 2005

من كي ام؟

مدتي كه حس هاي عجيب و غريبي پيدا كردم. يه جور تضاد دروني. راستش هميشه فكرمي كردم كه خودمو خوب مي شناسم واز از اين بابت به خودم مي باليدم. ولي تازگيا فهميدم كه اصلا خودمو نمي شناسم. و به دنبال اين مشكل اساسي چيزايي رو كه باهاشون مرتبطم
پيش از اين مي تونستم صريحا بگم كه از فلان چيز خوشم مياد و از بهمان چيز نه. يا فلان رنگ و شعرو فضا و آدمهاش
يه حس تعليق ميون همه چيز. عين قاصدك كه ميون زمين و آسمون چرخ مي زنه ولي خودشم نمي دونه كه متعلق به اون پايينه يا اون بالا؟ نمي دونه كه آبي آسمون راضيش مي كنه يا سبزي دشت؟ و نمي تونه تصميم بگيره كه حالا چه كار بايد بكنه؟
اما گاهي چشاشو مي بنده و بدون اينكه بدونه واقعا حسش به كجا تعلق داره دستاشو به دست باد مي ده و رقص كنان از جلو چشم آدما دور مي شه. نقطه ميشه. نا پديد مي شه
تا حالا سلوك عارفانشو تو خط افق تماشا كردي؟ درست وسط خط! جايي كه سبزي دشت از آبي آسمون جدا مي شه؟
يكهو پر شدم از ياد اخوان ثالث. پس به يادش مي خونم
.....قاصدك.....
قاصدك هان چه خبر آوردي؟از كجا واز كه خبر آوردي؟
خوشخبر باشي اما اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك در درون من همه كورند و كرند
دست بردار از اين در وطن خويش غريب
قاصدك هان ولي... آخر... اي واي
راستي رفتي با باد؟
با تو ام آي!كجا رفتي؟آي
راستي جايي خبري هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمي جايي؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم_ خردك شرري هست هنوز؟
قاصدك! ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند

Tuesday, April 12, 2005

دخترك در عكس

شب است و من در سكوت خيس اتاقم شناورم. موسيقي روان است و استكان داغ چاي روان تر و من چون تشنه ماهيان سرخ هفت سين در اين تعليق بهت آور در اين جريان خود ساخته ي دلخواه مبهوت به عكسي خيره مانده ام
دختركي در زماني در ساعتي و به آني با نگاهي سرشار از نجابت با فشار دست عكاس در حالتي مبهوت يخ زده. حالت عجيب دخترك وجود مرا نيز در لحظه منجمد ساخته است. صورتي استخواني به نجابت كره اسبي كه در سياهي فرو رفته و خرده نوري بر گوشه اي از گونه اش تابيده. چشمانش بر دور دست ميخكوب شده در حاليكه دهان نيمه بازش زمزمه اي مي كرده است. ولي از چه؟ و به گوش كه؟
ضرب آهنگ موسيقي اوج مي گيرد و من در اوج اين خلسه ي بي خويش به پايكوبي با موسيقي همراه مي شوم. دستها در هوا به سماع مشغولند كه ناگهان در اين جريان بي خودي با ضربه ي دستم استكان سرد چاي بر روي صورت دخترك روان مي شود. رنگهايي مغشوش در هم مي دوند و نگاه زنده ي دخترك در اين هم آميزي خاموش مي شود
موسيقي پايان مي گيرد. ساعت از سه گذشته است. به خود مي آيم. چراغ را خاموش مي كنم. ساعت را كوك مي كنم. لحاف را كنار مي زنم. دخترك در رنگ فرو رفته صداي خرخري را مي شنود