آواري از خطوط بر سطح كاغذ مي كوفتند. پر قدرت . بي محابا . با آهنگي پر اطمينان
و پهنه ي سپيد كاغذ پذيراي سيلي هاي قلم دخترك بود . بي هيچ امتناعي . و دخترك همچنان مي تاخت . سوار بر وهم رخش همچنان بر پهنه ي كاغذ مي تاخت و آرزوهاي ديرينش را طرح مي زد . بي هيچ درنگ
همچنان مي راند و طرحي از پس طرحي ديگر زاده مي شد
سالها روزها و شبها بي هيچ تامل تنفسي طرح مي زد و تنها همدم رويا گرديهايش قلم خاموشش بود كه جرعه هاي وجودش را بر جان اوراق سپيد مي ريخت و آرزوهاي دخترك را جان مي بخشيد. نقشها در فضا حجم مي گرفت . اوج مي گرفت . در هم مي رفت و از پس عشق عظيم دخترك زاييده مي شد
سالها گذشت . نفسهاي قلم سنگين شده بود وخسته جان
دلش سخت مي تپيد . دلشوره اي عجيب به جانش افتاده بود . مي دانست كه روز موعود فرا رسيده است . دخترك را مي پرستيد . بي هيچ چشم داشت محبتي
دلش مي خواست آخرين جرعه ي جانش را در كام دخترك ريزد و در ميهماني طرح و رنگ با شكوه ترين روياي دخترك را رنگي از حقيقت بخشد
با چشمان بي فروغ اما پر محبتش به دخترك نگريست و سودايش را در گوشش به نجوا خواند . دخترك لختي انديشيد . تا به حال به بزرگترين رويايش نينديشيده بود . دلش سخت لرزيد . آهنگ نفس اوج گرفت
تكان سختي خورد . برقي از ميان جانش گذشت . او كه بود؟ به چه طرح و رنگ مايه گرفته بود؟
در اين سالها آنقدر در اوهامش معلق بود كه هيچ گاه به خويش نينديشيده بود
دستانش مي لرزيد . عرق كرده بود
قلم را در ميان انگشتان لرزانش گرفت و آرزويي كرد
آرزو كرد كه چهره ي خود را منفك از روياهايش ببيند . بي هيچ وهم نقشي
و قلم جان خسته اش را جمع كرد تا آخرين روياي دخترك را زندگي بخشد . و خطوط شكل گرفت . اوج گرفت و به پرواز در آمد و آينه اي از دل خطوط متولد شد
انگشتان دخترك از هم گشوده شد . چيزي به زمين كوفته شد . تققققققققققققققققققققققققققق
پس آنگاه در مقابل آينه ايستاد
نفس از حركت باز ايستاد
دختركي را نظاره كرد بي هيچ طرح لبي
و به ياد آورد كه تا به حال حتي كلمات پر مهري بر همدم روياگرديهايش نثار نكرده است
دلش گرفت . سودايي به جانش افتاد و بي هيچ تاملي قلم را جستجو كرد تا طرح لبي بر چهره بنشاند
قلم به زمين افتاده بود . از جا بلندش كرد . در ميان انگشتانش گرفت و بر پيكر كاغذ فشار آورد و قلم با چشمان بسته و دهان بر هم دوخته به دو نيم شد و از كمر بشكست