Sunday, February 27, 2005

و امشب...

بنشين
بنشين تا سخن آغاز گويمت امشب
چه كسي مي گويد كه شب را ياراي بيداري نيست؟
دوستت مي دارم
دوستت مي دارم در شبانگاهان
در آندم كه چهره از صورتكان دروغين عريان مي كني و از لبان بر آماسيده از روزت واژه هايي موزون را بر سرم فرو مي باري
و مرا پر از اين احساس موهوم مي كني كه هنوز زنده ام
هنوز نفس مي كشم
و امشب
چهره ام عريان است.عريان از نگاه
و برق چشمانم عاريتي است از لبان خاموشم كه در سكوت اهورايي شان ترا فرياد مي كنند
و تواي همدم شبگردي هايم همچنان مي خواني
من همه چشم
تو همه لب
و اينك ما
سوار بر بال هاي تيز پرواز ابديت سرود آفرينش را آواز مي خوانيم

Tuesday, February 08, 2005

من نه منم

امسال نيز به سياق هر سال آسمان باريدن گرفت و چه باريدني ! چند ضلعي هاي يخين يكي يكي پايين آمدند و كودك بازيگوش وجودم را به پايكوبي خويش فرا خواندند
شب هنگام بود. به كوچه دويدم. از كورسويي نور مي باريد. دانه هاي برف امان نمي دادند. مشتاقانه بر سر و رويم فرو مي ريختند. به راه افتادم. تعقلي در كار نبود. دوباره كودك بودم. عاشق بودم
و رفتم. رفتم كه در برف گم شوم. وچه انتظار عظيمي بود. من از خويش به ستوه آمده ام. بايد كه خود را از خود برهانم. بايد پنهان شوم. گم شوم. سبك شوم. بي من شوم. همراه دانه هاي پراكنده ي برف در فضا رها شوم. و من ساعت ها در اين تعليق شگفت شناور شدم. بي هيچ قيدي
و برف همچنان باريد. باريد و باريد. منقبض بودم. مثل تكه اي يخ. آرزو يي كردم. راستي اگر من نيز همچون قطره ي برف يخ مي زدم به چه شكل در مي آمدم؟ فكرم مشغول بود. من از اين تجسد خسته ام. قالبي جديد مي طلبم. چشمانم را بستم. پس آنگاه من نيز يخ زدم. دانه شدم. برف شدم و در اين خلسه ي عارفانه به پرواز درآمدم. چرخيدم. فروريختم. برف دو چندان شد. من نبودم. تمام شدم
چشم گشودم. ولي نه! هنوز به حال خود بودم! دستهايم. پاهايم. قلبم
ولي ايكاش مي توانستم. مي توانستم رنگي از حقيقت به رويايم بپاشم. از پس پرده اي از مه به اطراف نگريستم. به زواياي تحريف شده . منحني هاي معتدل گشته ي جهان زير آواري از سپيد دانه هاي برف. جهاني همه اعتدال
ولي افسوس كه هر رفتي را بازگشتي است. پر شدم از بازگشت و كوچه ها را يكي يكي طي كردم. اينبار در جهت عكس. افسوس كه هنوز پر بودم از من. و پرده اي از اشك و حسرت
آخرين كوچه را طي مي كردم. برف سنگين شده بود. بي هيچ وقفه اي مي باريد. آواري از برف . رد قدم هايم دنبالم مي كردند. پشت سر را نگريستم. كوچه را ديدم از من پر... و به آني خالي از من

Monday, February 07, 2005

دختري كه عاشق باد بود

نمي دانم ديشب بود يا پريشب و يا شامگاهي هنوز نيامده كه از پس خوابي غريب به خود لرزيدم . اندوهي سخت راه نفس را بر من بسته بود . دستانم مي لرزيد . چشمانم هنوز مست خوابي عميق بودند و رويايي را كه نظاره گر بودند به هيچ روي باور نداشتند
در خواب دختركي را ديدم كه روزها در كنار پنجره مهر سكوت بر لب به انتظار مي نشست و چشم به جاده ي بي انتها مي دوخت. و شامگاهان ندايي از دور او را به خود مي خواند. زوزه ي باد در هر كوي و برزن پيچيدن مي گرفت
دخترك بي هيچ كلامي سيني كوچك مسين را بر مي داشت و قوري كوچك اسباب بازيش را در آن جاي مي داد . بهترين لباس خود را مي پوشيد و پاي افزار در بر به استقبال باد روان مي شد . با گامهاي كوچكش راهي باغ پاييري خود مي شد و در ميان انبوهي از پيچك و ياس آرام مي گرفت.همه چشم مي شد و معشوق ديرين خود را مي بوييد . و چه باور نكردني و خيالناك كه قوري اسباب بازي پر مي شد از چاي داغ . وغل غل كنان سرود آفرينش را همخواني مي كرد و باغ كوچك پر مي شد از عطر چاي
دخترك چشم در چشم باد آرزوهاي صامتش را آواز مي خواند و باد با زوزه هاي عاشقانه در ميان انبوه گيسوانش وزيدن مي گرفت و به مستي كودكانه اش با بوسه اي پا سخ مي گفت. پس آنگاه هر دو از عطر چاي داغ سيراب مي گشتند و به فراقي ناچار . و به انتظار ديداري معهود روز گار مي گذراندند
و من هنوز از پس اين روياي غريب به حال خود نبودم كه نوايي مرا به خود خواند. پاهايم فرمان نمي بردند. به سختي روان شدم. به كجا؟ نمي دانم
سر به آسمان بر كردم . باد وزيدن گرفت . دست در دست باد به كوي و بامها سر كشيدم. آهنگ تند نفسهايم ستاره ها را يكي يكي بيدار مي كرد . پلكها را بي اختيار بر بستم . زوزه ي باد مرا به خود آورد . چشم گشودم . خود را در ميان باغي پاييزي ديدم .و چه عطري ! خداي من !! همان سيني كوچك و قوري خالي اسباب بازي لبريز از عطر چاي داغ همان جا به حال خود رها بود بي هيچ دختري
دلشوره اي عظيم خاطرم را مي آزرد . دلم برايش تنگ شده بود كه ناگهان باد آغوشش را بر من گشود و در ميان گيسوانم وزيدن گرفت و من دختركي را ديدم كه عاشقانه در آغوش پر مهر باد جاي گرفت
و من اين بار دختركي را به خاطر آوردم كه روزي پيمان خويش با باد را از ياد برد و از آن روز زني خوانده شد.