Thursday, April 21, 2005

مزمزه ي آفتاب

ساعتهاست كه خيره در نقش قالي اتاق نفس مي كشم
آفتاب گلستان فرش راآبياري مي كند
ثانيه ها مي گذرند و من در اين انجماد نگاه غروب سرخ آفتاب را مز مزه مي كنم
گلها همه رستند. ريشه هاي تو در قالي دويد. اوج گرفت. پر گرفت
نقشها همه جان گرفت و دستي به سويم دراز شد
دستم را دراز كردم. پر گشودم و دست در دست تو تا باغ قالي دوان دوان گم شدم
و اينك ديرگاهي است كه دختري به نقشهاي قالي خيره مانده در حاليكه آفتاب گلستان قالي را آبياري مي كند
ناگهان دستي به سويش دراز مي شود
عطري در جانش مي پيچد
و اينبار ريشه هايم در قالي مي دود. اوج مي گيرم. پر مي گيرم
دخترك غروب آفتاب را مزمزه مي كند
دستي به سويم دراز مي شود

0 Comments:

Post a Comment

<< Home