\/\/\/\/\----------------
تمام وجودش مي لرزيد. دستاش يخ زده بود. ديگه چشاش نمي خنديد. برق نمي زد. سحر نمي كرد
مثه ماده شير محتضر بين النهرين به هر زوري كه بود خودشو به طرف سطل آشغال كشوند
دستاش تيكه هاي خرد و مچاله شده ي كاغذ رو مثه قطعه هاي پازل كنار هم مي چيد
چشماش كه چند وعده دل سير از شب تا حالا سخت باريده بود از شدت ورم باز نمي شد
امواج پريشاني كه روي كاغذ نوشته شده بود بد جوري اسير اقيانوس چشماش شده بود
سعي كرد خودشو حفظ كنه. به هر زحمتي بود براي هزارمين بار امواج روي كاغذ رو خوند
عزيزم تو عزيزتر تر از آني كه از آن من شوي

4 Comments:
و فکرکنم بعد از اون این صحنه که کاغذ مچاله می شه و دوباره به سطل برمی گرده و دوباره بعد از اون مچاله، پازل جمع می شه!هزار بار تکرار بشه!دوحالت حالا می مونه!یا باید بی خیال کاغذ شد و گذاشت اون توی سطل باقی بمونه!یا اینکه به کاغذ برگردیم!توی سطل؟
هین1؟
Update, please! baashe?
مادر به روز کن
Post a Comment
<< Home