Tuesday, April 12, 2005

دخترك در عكس

شب است و من در سكوت خيس اتاقم شناورم. موسيقي روان است و استكان داغ چاي روان تر و من چون تشنه ماهيان سرخ هفت سين در اين تعليق بهت آور در اين جريان خود ساخته ي دلخواه مبهوت به عكسي خيره مانده ام
دختركي در زماني در ساعتي و به آني با نگاهي سرشار از نجابت با فشار دست عكاس در حالتي مبهوت يخ زده. حالت عجيب دخترك وجود مرا نيز در لحظه منجمد ساخته است. صورتي استخواني به نجابت كره اسبي كه در سياهي فرو رفته و خرده نوري بر گوشه اي از گونه اش تابيده. چشمانش بر دور دست ميخكوب شده در حاليكه دهان نيمه بازش زمزمه اي مي كرده است. ولي از چه؟ و به گوش كه؟
ضرب آهنگ موسيقي اوج مي گيرد و من در اوج اين خلسه ي بي خويش به پايكوبي با موسيقي همراه مي شوم. دستها در هوا به سماع مشغولند كه ناگهان در اين جريان بي خودي با ضربه ي دستم استكان سرد چاي بر روي صورت دخترك روان مي شود. رنگهايي مغشوش در هم مي دوند و نگاه زنده ي دخترك در اين هم آميزي خاموش مي شود
موسيقي پايان مي گيرد. ساعت از سه گذشته است. به خود مي آيم. چراغ را خاموش مي كنم. ساعت را كوك مي كنم. لحاف را كنار مي زنم. دخترك در رنگ فرو رفته صداي خرخري را مي شنود

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

خیلی خوشگل بود این نوشته تو که خوندم خیلی خودتو بیشتر حس کردم خانوم خانوما

1:51 AM  
Blogger Unknown said...

That was so beautiful Azadeh. Go on...

5:32 AM  
Blogger rokana said...

:)

6:58 AM  

Post a Comment

<< Home