و امشب...
بنشين
بنشين تا سخن آغاز گويمت امشب
چه كسي مي گويد كه شب را ياراي بيداري نيست؟
دوستت مي دارم
دوستت مي دارم در شبانگاهان
در آندم كه چهره از صورتكان دروغين عريان مي كني و از لبان بر آماسيده از روزت واژه هايي موزون را بر سرم فرو مي باري
و مرا پر از اين احساس موهوم مي كني كه هنوز زنده ام
هنوز نفس مي كشم
و امشب
چهره ام عريان است.عريان از نگاه
و برق چشمانم عاريتي است از لبان خاموشم كه در سكوت اهورايي شان ترا فرياد مي كنند
و تواي همدم شبگردي هايم همچنان مي خواني
من همه چشم
تو همه لب
و اينك ما
سوار بر بال هاي تيز پرواز ابديت سرود آفرينش را آواز مي خوانيم

0 Comments:
Post a Comment
<< Home