Tuesday, February 08, 2005

من نه منم

امسال نيز به سياق هر سال آسمان باريدن گرفت و چه باريدني ! چند ضلعي هاي يخين يكي يكي پايين آمدند و كودك بازيگوش وجودم را به پايكوبي خويش فرا خواندند
شب هنگام بود. به كوچه دويدم. از كورسويي نور مي باريد. دانه هاي برف امان نمي دادند. مشتاقانه بر سر و رويم فرو مي ريختند. به راه افتادم. تعقلي در كار نبود. دوباره كودك بودم. عاشق بودم
و رفتم. رفتم كه در برف گم شوم. وچه انتظار عظيمي بود. من از خويش به ستوه آمده ام. بايد كه خود را از خود برهانم. بايد پنهان شوم. گم شوم. سبك شوم. بي من شوم. همراه دانه هاي پراكنده ي برف در فضا رها شوم. و من ساعت ها در اين تعليق شگفت شناور شدم. بي هيچ قيدي
و برف همچنان باريد. باريد و باريد. منقبض بودم. مثل تكه اي يخ. آرزو يي كردم. راستي اگر من نيز همچون قطره ي برف يخ مي زدم به چه شكل در مي آمدم؟ فكرم مشغول بود. من از اين تجسد خسته ام. قالبي جديد مي طلبم. چشمانم را بستم. پس آنگاه من نيز يخ زدم. دانه شدم. برف شدم و در اين خلسه ي عارفانه به پرواز درآمدم. چرخيدم. فروريختم. برف دو چندان شد. من نبودم. تمام شدم
چشم گشودم. ولي نه! هنوز به حال خود بودم! دستهايم. پاهايم. قلبم
ولي ايكاش مي توانستم. مي توانستم رنگي از حقيقت به رويايم بپاشم. از پس پرده اي از مه به اطراف نگريستم. به زواياي تحريف شده . منحني هاي معتدل گشته ي جهان زير آواري از سپيد دانه هاي برف. جهاني همه اعتدال
ولي افسوس كه هر رفتي را بازگشتي است. پر شدم از بازگشت و كوچه ها را يكي يكي طي كردم. اينبار در جهت عكس. افسوس كه هنوز پر بودم از من. و پرده اي از اشك و حسرت
آخرين كوچه را طي مي كردم. برف سنگين شده بود. بي هيچ وقفه اي مي باريد. آواري از برف . رد قدم هايم دنبالم مي كردند. پشت سر را نگريستم. كوچه را ديدم از من پر... و به آني خالي از من

3 Comments:

Blogger Unknown said...

azadeh in kheili khoob bood, man khosham oomad :)

10:15 PM  
Anonymous Anonymous said...

سلام جوجو
درست شد بالاخره

12:24 AM  
Anonymous Anonymous said...

ajab barfi bood in shab...
yaade zemestoon bekheyr...
bahar ghashange,vali zemestoon ye chize digast...makhsoosan shabaye barfiye khalvat... :)

10:54 AM  

Post a Comment

<< Home