Monday, February 07, 2005

دختري كه عاشق باد بود

نمي دانم ديشب بود يا پريشب و يا شامگاهي هنوز نيامده كه از پس خوابي غريب به خود لرزيدم . اندوهي سخت راه نفس را بر من بسته بود . دستانم مي لرزيد . چشمانم هنوز مست خوابي عميق بودند و رويايي را كه نظاره گر بودند به هيچ روي باور نداشتند
در خواب دختركي را ديدم كه روزها در كنار پنجره مهر سكوت بر لب به انتظار مي نشست و چشم به جاده ي بي انتها مي دوخت. و شامگاهان ندايي از دور او را به خود مي خواند. زوزه ي باد در هر كوي و برزن پيچيدن مي گرفت
دخترك بي هيچ كلامي سيني كوچك مسين را بر مي داشت و قوري كوچك اسباب بازيش را در آن جاي مي داد . بهترين لباس خود را مي پوشيد و پاي افزار در بر به استقبال باد روان مي شد . با گامهاي كوچكش راهي باغ پاييري خود مي شد و در ميان انبوهي از پيچك و ياس آرام مي گرفت.همه چشم مي شد و معشوق ديرين خود را مي بوييد . و چه باور نكردني و خيالناك كه قوري اسباب بازي پر مي شد از چاي داغ . وغل غل كنان سرود آفرينش را همخواني مي كرد و باغ كوچك پر مي شد از عطر چاي
دخترك چشم در چشم باد آرزوهاي صامتش را آواز مي خواند و باد با زوزه هاي عاشقانه در ميان انبوه گيسوانش وزيدن مي گرفت و به مستي كودكانه اش با بوسه اي پا سخ مي گفت. پس آنگاه هر دو از عطر چاي داغ سيراب مي گشتند و به فراقي ناچار . و به انتظار ديداري معهود روز گار مي گذراندند
و من هنوز از پس اين روياي غريب به حال خود نبودم كه نوايي مرا به خود خواند. پاهايم فرمان نمي بردند. به سختي روان شدم. به كجا؟ نمي دانم
سر به آسمان بر كردم . باد وزيدن گرفت . دست در دست باد به كوي و بامها سر كشيدم. آهنگ تند نفسهايم ستاره ها را يكي يكي بيدار مي كرد . پلكها را بي اختيار بر بستم . زوزه ي باد مرا به خود آورد . چشم گشودم . خود را در ميان باغي پاييزي ديدم .و چه عطري ! خداي من !! همان سيني كوچك و قوري خالي اسباب بازي لبريز از عطر چاي داغ همان جا به حال خود رها بود بي هيچ دختري
دلشوره اي عظيم خاطرم را مي آزرد . دلم برايش تنگ شده بود كه ناگهان باد آغوشش را بر من گشود و در ميان گيسوانم وزيدن گرفت و من دختركي را ديدم كه عاشقانه در آغوش پر مهر باد جاي گرفت
و من اين بار دختركي را به خاطر آوردم كه روزي پيمان خويش با باد را از ياد برد و از آن روز زني خوانده شد.

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

خيلی خوشگل بود دل منم برای اون دختره خیلی تنگ شده

12:29 AM  

Post a Comment

<< Home